تبليغاتX
خادم الشهدا

خادم الشهدا

مذهبی و اجتماعی

شهید اهل قلم

به یاد شهید اهل قلم سید مرتضی آوینی

 

جلوه ایمان در چشم آسمانیان نور است و کفروتاریکی. یعنی در چشم آسمانیان ، آسمانی دیگر است که سراج منیرش انسان کامل است و تقدیرآسمانها- با همه آن عظمت که شنیده ای – در این سیاره خاک تعین می یابد . مگر نه اینکه خلیفه خدا اینجاست؟ عجبا! روح خدا بر خاک تعلق یافته است تا انسان خلق شود. مگر چیست این خاک  که شایسته تعلق روح است. آن روح آسمانی ،آیینه دار طلعت یار؟ خاک تمثیل فقر است و ولایت در عبودیت، و آن تعلق یعنی که غنای مطلق در فقر است  وولایت در عبودیت. اکنون سر بردار وبنشین و تشهد بخوان که هنگام تامل درمقام شهود است.

هنر از لحاظ مضمون و محتوا عین  تفکر و حکمت و عرفان  است و تنها در نحوه بیان و تجلی  از آنها متمایز است . هنر از حیث محتوا نوعی معرفت است و از قرار، عین حکمت و عرفان .

این شهید  عزیز در عالم هنر ما، وضع یکه ای داشت خصوصیات منحصر به فردی که او را به نوعی هنر متعهدانه برای ما معرفی کرد . عالم هنری شهید آوینی بود که  در مثلثی دوران داشت که رئوس مثلث حکمت ، عرفان وتعهد به انقلاب بود. این خصوصیات را در آثار هنری کمتر هنرمندی می توان مشاهده کرد.

این وجه تعهد به انقلاب که در آثار آوینی کاملا موج می زند، باعث می شود دچار انزوا نشود و در بطن جامعه  تنفس کند . از مردم بریده نشود و متناسب با تغییرات جامعه بستر خودش را خلق کند. هنر اگر بخواهد صرفا بر دو اصل عرفان و حکمت مبتنی باشد می تواند خطر دوری از شرایط پیرامونی را در خود داشته باشد یعنی انفکاک از درک زمانه از یک اثر هنری باعث می شود انزوا برای آن هنرمند به وجود آید.

شهید آوینی انقلاب را در یک  دوره رنسانس  و تجدید میثاق با حق دانسته، و می گوید :« هنر هر چه هست نمی تواند  خود غایت حرکت خویش باشد و باید در خدمت این مبارزه بزرگ در آید که میان اسلام و قدرتهای فرعونی جهان در گیر است.»

در آخرین ساخته های شهید آوینی با عنوان « شهری در آسمان» آمده: بعد از هزار وسیصدو چهل و چند سال هیچ از خود پرسیده ای که چرااینان خود را« راهیان کربلا» نامیده اند.. بااین همه اشتیاق و شیدایی که گویا هنوز غافله سال شصت و یکم هجری قمری به بیابان کربلا نرسیده است؟

مگر آنان سر مبارک امام عشق را بر فراز نیزه ا نیده اند؟ مگر شفق را ندیده اند که چه سان در خون نشسته است؟ مگر بوی خون را نشنیده هاند؟ .... و بر علمهاشان  نوشته اند «کل ارض کربلا و کل یوم عاشورا» !

 هنگامی که علت مرگ خواهی و شهادت طلبی را در تولیدات و آثار شهید آوینی بررسی می  کنیم ،  روشن ترین و بدیهی ترین  پاسخ  را شهید اینگونه  در گفتاری کوتاه به نام « مرگ آگاهی » آورده است: ( مردمان این روزگار سخت از مرگ می ترسند و شنیدن این سخنان برایشان دشوار است اما حقیقت آن است که زندگی انسان با مرگ در آمیخته است و بقایش با فنا. مرک پایان زندگی نیست. مرگ آغاز حیاتی دیگر است . حیاتی که دیگر با فنا و مرگ در آمیخته نیست . حیاتی بی مرگ و مطلق .)

 

حقیقت این عالم فناست و انسان را نه برای فنا بلکه برای  بقا آفریده اند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 8:28  توسط گمنام  | 

جایگاه موسیقی ما کجاست؟

 جايگاه موسيقی سنتی

 

موسیقی آیینی با شکل های مختلف هم جنبه های نمایشی دارد و هم جنبه های عرفانی و مذهبی ولی هیچ  توجهی به آنها نمی شود و پژوهش راجع به آنها  صورت نمی گیرد و به دنبالش هم نمی رویم .

در سطح مدیریت کلان و مدیریت خرد موسیقی ، مقوله  مخاطب شناسی رسانه ناشناخته ای است و روشمندی در این مهم وجود ندارد . اگر به اسناد موجود در زمینه موسیقی  رجوع کنیم می بینیم که هدف ، ترویج  فرهنگ بیگانه  از رسانه بوده است و سینما. گرامافون  ، رادیو و ضبط صوت همگی در جهت خدمت به نوعی  نگرش وارداتی بوده اند . بی تفاوتی نسل جوان به موسیقی ایرانی ، نتیجه سال ها تحقیر و توهین به موسیقی ایرانی است در حالی که موسیقی می تواند همواره با شیوه های نوین زندگی اجتماعی سازگار شود ، بخش عمده موسیقی سنتی ما پایه بداهه گویی داشته است.

آهنگساز ما ابتدا باید بداهه ذهنش را بنویسد بعد آن را آنقدر تغییر دهد تا به تعریف خطی فرنگی برسد و آن را مثل یک مشق شسته و رفته فرنگی تحویل جامعه دهد. جوانی که در مراسم عزاداری طبل می زند ، می خواهد از این راه درونیات و علایق خود را به مقدسات دینی اش نمودار کند . اما همین جوان وقتی نمی داند مرز شناخت موسیقی آیینی  با موسیقی عبادی و مذهبی و موسیقی حماسی و موسیقی  سبک چیست سازگاریش با آنچه از فرنگی و فرنگی مآبان می بیند بیشتر می شود. مردم تا همین صدسال پیش موسیقی فرنگی را نمی شناختند  در همین زمان آنها شروع به ترویج و گسترش موسیقی خود کردند . وقتی مصوب شد که موسیقی ایران، ایرانی است و موسیقی فرنگی، جهانی، چند گام ااز شتاب  جلوتر رفتیم. با این رای موسیقی کمانچه و غژک و ربابه خوزستانی  اخ  شد و ویولون و پیانو جان جانان و صدای هیچ کس هم در نیامد. در قرنی که فرنگیان برایش برنامه ریزی دارند به قرن مرگ فرهنگ ها شهرت یافته  مسئولین ما باید بپذیرند نیاز به وجود پژوهشگاه موسیقی در این سرزمین با این تنوع قومی که در آن وجود دارد به شدت احساس می شود . متاسفانه خودمان از شناخت موسیقی هايمان عاجزیم و قابلیت هایش را نمی شناسیم ، انواعش را نمی دانیم ، تحقیق نمی کنیم ویا شاید علاقه ای هم به عرضه اش  نداریم !!!!!

و این مرگ هنر اصیل است.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 8:27  توسط گمنام  | 

حرم طلائی

حاشيه نمي روم! اين روزها دلم سخت هواي ضريح و گنبد مقدسي كرده است كه حول آن ملائكه در پرواز اند! حالا مي خواهد حرم مطهر حضرت امام (ره) باشد يا بارگاه مقدس امام رضا (ع). شب هاي حرم زيباتر است! گنبد طلايي، خود را بهتر نشان مي دهد.

روزگاري از ايوان تقريبا بزرگ خانه مان حرم مطهر امام خميني (ره) پيدا بود، البته شب ها! از خيابان امام رضا هم حرم پاك امام هشتم كاملا پيدا است. شايد تنها جايي را كه هر بار اشتياقم براي ديدن آن جا بيشتر مي شود همين حرم امام رضا (ع) است.

براي بعضي ها حرم جاي مقدسي است و احتمالا براي بعضي ها تنها معماري هاي حرم جالب است، مانند يكي از دوستانم كه به هنگام سفر به مشهد مي گفت فقط تا مسجد گوهرشاد رفته اند و از ديدن معماري آن لذت برده اند و برگشته اند.

مدينه را نديده ام! پدرم هم دو سال پيش مشرف شد و چهره اش هنگام ديدن تصاوير مدينه ديدني مي شود! محمد مهدي هم پارسال رفت و از روزي كه برگشته است دلش دوباره هواي مدينه دارد! آنقدر مدينه در او تاثير گذاشته كه از آن روز تا به حال، دست كم ده بار در وبلاگش از مدينه گفته است و روزي انگار دلش آنقدر به مدينه پر كشيده بود كه دعا كرد كه: اي كاش مدينه نرفته بودم ...

خوش به حال آن هايي كه صبح ها چشمان شان اول حرم مقدسي را مي بينند و بعد داد و قال دنيا را، دل شان پاك، چشم شان روشن ...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 8:25  توسط گمنام  | 

داستانهایی که باید ازامثال کلر بیاموزیم...

داستان مسلمان شدن کِلِر را از اینجا خواندم؛ کلر دختری انگلیسی است که روزگاری عضوی از یک گروه ناخلف بوده و حالا به حقیقت رسیده و آن را با آغوش گرم پذیرفته است. کم نیستند این کِلِر هایی که هر کدام در گوشه ای از این دنیا چنین راهی را انتخاب می کنند که ما فقط چندتایی از آن ها را مانند: آنلکا، کت استیونس، محمد علی کلی و ادواردو آنیلی را می شناسیم. داستان کِلِر داستان آدم هایی است که در عصر بی هویتی در غرب به سعادت می رسند و پس از جست و جوی حقیقت آن را بر می گزینند.

کلر، یک نو مسلمان انگلیسی است که به تنهایی می تواند درس های فراوانی را به ما مسلمان زاده شدگان بیاموزد. در همین ایران خودمان بسیار شنیدیم که در گذشته وضع اسلام و مسلمانی بسیار بسیار بهتر از این بوده و هر چه به جلو تر می رویم هویت ایرانی – اسلامی خود را به فراموش می بریم. کلر، به گذشته ما نزدیک می شود و ما با سرعت هرچه تمام تر به گذشته او و در این رفت و آمدها چقدر از یکدیگر دور می شویم.

احتمالا کلر که این روزها محجبه نیز شده، هر روز نمازهای خود را می خواند و در وقت های دلتنگی چند آیه ای هم از قرآن را تلاوت می کند و شاید خودش هم نمی داند که چه آینده بی نظیری در انتظار اوست ...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 8:22  توسط گمنام  | 

محرم وکربلا

در محرم سینه ها غرق ملالی دیگر است

جاری از چل چشمه دلها زلالی دیگر است

 

با حلولش برنخیزد جز فغان از عاشقان

طاق ابروی محرم را هلالی دیگر است

 

بس که لحظه لحظه هایش سرخ و عاشورایی است

سیر شیون کردنش امر محالی دیگر است

 

لحظه ای با لحظه هایش اشک حرمان ریختن

نیست ناممکن ولی محتاج حالی دیگر است

 

ماتمش اطفال را سازد چو زالان سوگوار

در غمش هر شیرخواری شیر زالی دیگر است

 

چند روزی با علم نی اسبها را هی کنند

کودکان را در محرم قیل و قالی دیگر است

 

هیچ کس چون ما نگیرد ماتم این ماه را

با محرم شیعیان را اتصالی دیگر است

 

تشنه یک سینه ی سیرم، مرا بسمل کنید

بال بال مرغ بسمل، بال بالی دیگر است

 

عزتی گرهست جز" هیهات منَ الذِله" نیست

درس عشق آموختن کسب کمالی دیگر است

 

هرچه داریم از حسین(ع) و عشق او داریم ما

کربلا ای کربلا ای کربلا ای کربلا

 

"کیومرث عباسی قصری"

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 8:19  توسط گمنام  | 

الهی نامه عطار

ديروز از راديو يه داستانی از الهی نامه عطار خوند که جالب بود .

يه روز يه نفر از حضرت مسيح خواست اسماء اعظم رو بهش ياد بده تا ببينه چطور مرده ها رو زنده می کنه!ايشون قبول نمی کنند و مرد اصرار می کنه . بالاخره ايشون اسماء رو به اون ياد ميده و اون آقا ميره .. تو بيابون همينطور ميره تا به يه سری استخون ميرسه و با خودش ميگه بزار امتحان کنم ببينم اين رمز درست کار ميکنه يا نه؟! وقتی اسماء اعظم رو ميگه ٬ استخونها جمع ميشن و زنده ميشن. يه شير درنده و بزرگ ميشه و بهش حمله ميکنه و اون رو می کشه . تو همون گودالی که استخونهای شير بود حالا استخونهای اون مرد افتاده بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 8:17  توسط گمنام  | 

بخوانید...

                 

- می شنوی برادر؟ اين صدای هلهله دشمن است که به خيمه های ما نزديک می شود. فرمانده مکارشان فرياد می زند:ای لشکر خدا بر نشينيد و بشارت بهشت رادر يابيد... .

حسين بازوان تو را به مهر در ميان دستهايش می فشارد و با آرامشی به وسعت يک اقيانوس ٬ نگاه در نگاه تو می دوزد.

و تو لحظه ای چشم بر هم می گذاری و حضور بی رحم طوفان را احساس می کنی و احساس می کنی که زير پايت خالی می شود  و اولين شکافها بر تنها شاخه دست آويز  تو رخ می نمايد  و بی اختيار فرياد می کشی؟

- وای بر من!

حسين دو دستش را بر گونه های تو می گذارد٬ سرت را به شينه اش می فشارد و در گوشت زمزمه می کند:

- وای بر تو نيست خواهرم! وای بر دشمنان توست. تو غريق دريای رحمتی. صبور باش عزيز دلم.

چه آرامشی دارد سينه برادر٬ چه فتوحی می بخشد٬ چه اطمينانی جاری می کند. انگار در آيينه سينه اش می بينی که از ازل خدا برای تو تنهايی رقم زده است تا تماما به او تعلق پيدا کنی. تا دست از همه بشويی٬ تا يکه شناس او بشوی. همه تکيه گاه های تو بايد فرو بريزد٬ همه پيوندهای تو بايد بريده شود٬ همه دست آويزهای تو بايد بشکند٬ همه تعلقات تو بايد گشوده شود تا تو فقط به او تکيه کنی٬ فقط به ريسمان حضور او چنگ بزنی و اين دل بی نظيرت را فقط جايگاه او کنی.

 

                                                                                   *سيد مهدی شجاعی

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 8:16  توسط گمنام  | 

هولوکاست به طریقه کاریکاتور

ImageImageImageImageImageImageImageImageImageImageImage
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 8:7  توسط گمنام  | 

شهدا راه را نشان می دهند

رفتم تشییع پیکرهای شهدا

ایستادم و نگاه کردم به تابوت هایی که با پرچم ایران پوشونده شده بودن( به شدت از به کار بردن لغت تابوت در اینجا بیزارم جایگزینی پیدا نکردم)

از خودم پرسیدم :خب که چی؟ برای چی اومدی؟ برای چار تیکه استخوون یا اینکه فکر می کنی اومدی شهدا رو ببینی و دنبالشون راه بیفتی؟

زل زدم به ماشینا ، اشکم ریخت یا دم اومد برای چی اومدم.

اومدم دنبا ل خودم .اومدم خودمو ببینم اومدم یادم بیاد کجا  زندگی می کنم ، گذشته ام چی بوده تا فردا به خاطر جریمه شدن...

.آخه میدونی من یه انسانم ، یه انسان فراموشکار که گرد زمان رو حافظه ام رو پوشونده اومدم غبار روبی کنم . می دونم آدمایی که می خوان همه ی کارهای زندگی رو با دو،دو تا چهار تا ومعادلات عاقلانه حساب کتاب  کنن دارن یه نگاه عاقل اندر سفیه به من میندازن و آماده ان تا کلی دلایل عقلی برام بیارن که این کار تو کاملا بی منطقه. می دونی این آدما رو میشناسم بعضیاشون به جای اینکه  کاراشون رو بر اساس منطق تنظیم کنن منطقشون رو با چیزایی که می خوان تطبیق میدن اون وقت اگه با منطق اونا سازگار نباشی تو دیوونه ای و اونا عاقل!!!

این عاقلان با این ژستای روشنفکریشون فراموش کردن که دایره عقل آدم اینقدر هم وسیع نیست که تموم محاسبات زندگی توش بگنجه پس تکلیف این احساس و عاطفه ای که خدا به آدم داده چی میشه؟

اینا رو گفتن چون دلم خیلی پر بود ... نه، خیلی خون بود ولی اینو بگم که به نظر من این جمعیتی که میان  تشییع شهدا و حرفاشونو با شهدا می زنن،  این ارتباط قلبی، تو دایره احساسم نمی گنجه یه چیزی بیشتر از این حرفاست.

......................

از جمعیت جدا شدم هر چی فاصله می گرفتم انگار از یه دنیا وارد دنیای دیگه میشدم. دوباره برگشتم به دنیای خودم به دنیای روز مرگی هام و فکر کردم که اگه شهدا کنار ما بودن تو دنیای تنگ من و تو  جا میشدن؟

 

هنوز حرف عکاسه یادته؟

فکر می کنی این تیکه های استخوون برای چی برگشتن ؟مگه نه اینکه می خوان معا دلات زندگی من و تو رو یه کم جا به جا کنن وحالیمون کنن که:

"بهشت را به بها دهند نه بهانه"

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 11:50  توسط گمنام  | 

شناخت

الهی!

در ذات خود متحيرم تا چه رسد در ذات تو .

الهی!چگونه نشناختمت که شناختمت و چگونه گويم شناختمت که نشناختمت.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 11:48  توسط گمنام  | 

فقط خدا

می گويند روزی ليلی در بستر بيماری افتاد.مادرش بر بالين او حاضر می شود تا ليلی آخرين وصيت های خودش را به او بگويد.ليلی به مادرش گفت:سلام مرا به مجنون برسان و بگو اگر خواستی عاشق شوي عاشق مثل منی مباش که با يک تب تمام طراوت خود را از دست می دهد.عاشق چيز و کسی باش که نه مريض می شود و نه از بين می رود:که او خداست.
اگر کسی خدا را شناخت و عاشق او شد عاشق ديگری نمی شود.
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 11:48  توسط گمنام  | 

لااقل یکباربخوانید

متن زير رو به دقت بخونيد و مردونه در رابطه با اون فکر کنيد:

آنچه می خوانيدمتن پيام سردار قربانی فرمانده وقت لشگر ۲۵ کربلا است که در آستانه عمليات والفجر ۱۰ خطاب به مردم قهرمان مازندران ارسال شد:

در سرتاسر سنت معصوم خون اين سيلاب شاهد است که همه ذهنيت های عافيت طلبانه را لايروبی کرده است.آرمان ها اعتقادات و بينش ها از زمان حضرت امير تا فرزند امام حسن عسگری يکی بود.دوازده شيوه و يک آرمان خلاصه ترين تعريف برای ۲۵۰ سال حيات آن ايده است و هر کس مقدس تر و محتاطتر از فرزند زهرا (س) شود حقه باز است و نقشه در سر دارد و دنبال نامی يا نانی است.اين خشک مقدس ها با اين مغزهای دو گرمی و سينه های تنگی که گنجايش آرمان های مترقی الهی را ندارد فکر نکنند که می توان آروغ زد و با فرار از جنگ و گوشه نشينی بخشنامه صادر کرد.گذشت آن روزی که چشم در چشم سيد الشهدا می ايستادند و تسبيح می چرخاندند و پنج ساعت دليل شرعی و عقلی می آوردند که آقا مسلمان کشی راه نيندازيد شرعا اشکال دارد.مگر فراموش کردند ناله هايی زنان و خواهران اين مملکت را که در خرمشهر و بستان و ديگر شهر ها مورد تجاوز بی شرمانه سگ صفتان بعثی کافر قرار گرفتند.اين ها حافظه انقلاب را خيلی دست کم گرفتند.شيعه ولايتی راستين از وقتی که بر دستان حسين بن علی بوسه زد و شمشير به امانت گرفت می دانست که نمی تواند جاز بزند و در ضمن مذهبی هم بماند.فقط می تواند خود را بفريبد.آن ولايتی هايی که هميشه فس فس می کنند تا عصر عاشورا به کربلا برسند و فقط وقتی وارد معرکه می شوند که کار از کار گذشته و جنازه ها لگد کوب است و گوشواره از گوش دختر بچه های حرم می کنند تازيانه به صورت سکينه می زنند و زنجير به گردن علی بن الحسين انداخته اند و وقتی هم که خود آقا تشريف بياورند می گويند از کجا که شما خود آقا هستی؟امام زمان که نبايد اهل خونريزی باشد و آنگاه اين شمشير انتقام ولايت است که روی شاهرگشان می درخشد و نهری از خون آدم های بی دين راه می اندازد.در هر صورت يا عافيت يا عاشورا يکی را بايد ترجيح داد.انقلاب هوادار تمام وقت می خواهد که در صورت لزوم خود را به پتو بپيچد و در روی مين غلت بزند يا مثل کسی که برای لو نرفتن عمليات خود را روی مين منور با ۲۵۰۰ درجه حرارت بيندازد يا حسين گويد و جزغاله شود.فقط قيافه مذهبی کافی نيست.جوانی که نمازش را می خواند و در تمام اين هفت سال که انقلاب زير آتش و دود مقاومت می کند و بين ضعفا پشت جبهه مانده و اخبار جنگ را از راديو گوش می کند فکر نکند که در ثواب مجاهخدين شريک است.گذشت آن زمانی که در رختخواب می خوابيدند و در ثواب مجاهدين شريک بودند.نمی شود در بازار به ياد رزمندگان اسلام صلوات فرستاد اما معنی سياه شدن انگشتان را در سرمای پايگاه های قلل کردستان نفهميد.اگر قيافه به ظاهر مذهبی بگيری و راست راست از حوزه تا دانشگاه و از بازار تا اداره يا محل کار راه بروی و فرياد جنگ جنگ تا پيروزی سر دهی اما تشنگی و درد در راه خدا را تجربه نکنی و در محاصره دشمن نيفتی و جنازه برادرت را چند ساعت به دوش نگيری مذهبی نيستی.صداقت در سينه ای نهفته است که با ترکش در هم می باشد.شما بچه مسلمان ها که تقيد مذهبی داريد حق هيچ گونه توجيهی را نداريد.نمی توانيد دور از خطر زندگيتان را بکنيد و احساس تکليف از شما سلب آآرامش نکند.نکند خدای ناکرده دانشگاه سنگر باشد دبيرستان سنگر باشد اداره سنگر باشد اما فقط جبهه سنگر نباشد.برادران دنبال دنيا نباشد.انقلاب به شما نياز دارد.وقت برای زندگی کردن هست اما اين موقعيت از زندگی کمياب تر و قيمتی تر است.خدا را خوش نمی آيد بنجل استعداد های به درد نخور و ته مانده اجتماعاتمان را به انقلاب بدهيم.انقلاب که گدا نيست.غربال خداوند است که در دست سرنوشت به پس و پيش می رود و نيروهای صادق را از رياکاران متظاهر جدا می کند.پشت جبهه فقط جای ناتوانان است.اگر با ترفند های خودباورانه تنپروری را به خود بقبولانيم و کار خود را توجيه کنيم مورد لعن و نفرين قرار خواهيم گرفت.تحت حمايت و شجاعت و دليرمردی فرزندان شما بود که بر بالای گلدسته مسجد فاو پرچم اسلام را به اهتزاز در آورديم.با دعاهای خالصانه شما و روی آوردن به جبهه ها ضربه نهايی را بر پيکر پوسيده صدام زده و پرچم پر افتخار اسلام را بر گلدسته های حرم حسين ابن علی به اهتزاز در آوريم و به امامت امام امت نماز رادر حرم اباعبدلله الحسين به پا داريم ان شاءالله

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 16:16  توسط گمنام  | 

یابن الحسن(عج)

گويي از آن سوي پرده صدايي آشنا مي آيد،شايد من و تو نشنويم آن نواي دل انگيز را،اما گوشهايي كه براي شنيدنش آماده اند حتما مي شنوند آن نداي آسماني را!
پس منتظر اگر تا كنون در توشه ي انتظارت كم گذاشتي،برچين،كه لحظه موعود نزديك است.
مباد كه اوبيايد و تو منتظر نباشي.

بخوان به نامش نجواي آل ياسين را!
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ حينَ تَرْكَعُ وَ تَسْجُدْ
بخوان به يادش ندبه دلشكسته ها را!
اَيْنَ طالِبُ بِدَمِ الْمَقتولُ بِكَربَلا
بخوان به ذكرش عهدنامه عهدش را!
اَللّهُمَ اَرِني الطّلْعَة الرَّشيدَه وَ الْغُرّة الْحَميدَهْ
بخوان كه مظلومان و ستمديدگان هم با تو همنوا هستند.
بخوان كه عمر ظلم رو به پايان است.
بخوان كه ديگر عمر انتظار جهان براي عدالت و انتظار عدالت براي او، نفس هاي آخرش را مي كشد و نويد نفس مسيحايي از راه مي رسد كه نسيم نوازشگرش بوي كسي را به ارمغان مي آورد.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 16:14  توسط گمنام  | 

یادخداآرام بخش دلهاست

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 16:11  توسط گمنام  | 

بیاییدباورکنیم

بياييد باور كنيم كه شهدا آدم هاي عجيب غريبي نبودن.بياييد باور كنيم كه شهدا مثل من و تو بودن.آره مثل من و تو.شايد مثل شما آروم و ساكت و سر به زير و مثل من شر و شور و پر سر و صدا.شهدا بچه هاي همين كشورن از مريخ كه نيومدن.بعضي ها طوري از شهدا حرف مي زنن كه انگار موجوداتي ماوراء طبيعت هستن و عمرا خدا مثلشون رو نيافريده و ... نه بابا جون اونا هم مثل من و تو هستن.بچه هاي همين كوچه ها.مثل من و تو كه تو همين كوچه ها تيله بازي كرديم با هم دعوا كرديم به هم فحش داديم سر همديگرو شكستيم و هزار تا بازيگوشي و شيطوني ديگه! شهدا هم بچه هاي خوب دارن هم بچه هاي شيطون.يه سريشون اينقدر بازيگوش هستن كه عالم و آدم از دست شيطوني هاشون حسابي كلافه بودن يه سري شون هم اينقدر نور بالا ميزدن كه قيافشون از 2 كيلومتري داد مي زنه كه اين بابا شهيده! اما اين وسط اون چيزي كه هنوز نصيب من و تو نشده و به گفته آقا باعث شده كه دروازه شهادت الان به معبري تنگ تبديل بشه نفس قدسي بعضي ها بوده كه همون بچه هاي بازيگوش و شيطون رو باهاشون كاري كرد كه ره صد ساله اي رو كه هزار تا عارف و سالك بايد كلي زحمت بكشن تا بهش برسن اينا يه شبه رفتن و شدن كسايي كه خدا براشون آيه آورده.شدن كسايي كه پيامبر در فراق اونا آه كشيد و گفت چقدر مشتاق برادرانم هستم.شدن كسايي كه امير المومنين در وصفشون فرمودن كساني هستن كه هنوز به دنيا نيومدن اما با ما در ثواب مجاهدت هاي در راه خدا شريكند و دين خدا به وسيله اونها پايدار ميشه.شدن كسايي كه حرف امام حسين سلام الله عليه رو كه فرمودن بدرستيكه زندگي عقيده و مبارزه در راه اونه تعبير كردن براي من و تو كه ياد بگيريم. بياييد باور كنيم كه شهادت دست نيافتني نيست.شهادت منتظر من و توست و اين صداي گرم سيدالشهدا است كه من و تو رو صدا مي زنه و كربلا هنوز منتظر ماست... بيا تا برويم ... بياييد باور كنيم ... بياييد باور كنيم ...
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 16:3  توسط گمنام  | 

...واماعشق

عشق يعنی وقف کردن بی چشمداشت خويش .

عشق يعنی خود را تماما بخشيدن به اين اميد که عشق ما

در معشوق عشق بيافريند .

عشق کامل عشقی است که هرآنچه که دارد مي بخشد

و چيزی در مقابل طلب نمی کند . مسلما اين عشق با مسرت آنچه را

به او ارزانی می شود می گيرد . هر چه بيشتر بهتر .

اما هرگز تقاضای گرفتن آنرا نمی کند .

زيرا اگر انتظاری نداشته باشی و چيزی نخواهی هرگز فريب نمی خوری

و مايوس نمی گردی . تنها زمانيکه عشق طلبکار می شود

درد از راه می رسد . ......

و کم هستند کسانی که بی پاداش عشق ورزند ...........

اريک فروم

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 9:1  توسط گمنام  | 

یا مهدی...

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل الفرجهم ...

آمدنت برایمان قصه ای است ناتمام

تو می آیی شاید زمانی از راه برسی که دیگر از ما خبری نیست

و فقط آن سوی پنجره ها سنگ مزارمان ,یاد آور آرزوهای زندگی در این عالم خاکی باشد .

پس اندکی تعجیل کن و به خاطر خدا زودتر بیا .

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 8:46  توسط گمنام  | 

شهیدچمران

 

آخرين دست نوشته هاي شهيد چمران خطاب به اعضا و جوارح خود لحظاتي

قبل از شهادت :

               در اين لحظات آخر عمر آبروي مرا حفظ كنيد .شما سالهاي دراز به من خدمت كرده ايد.از شما تمنا مي كنم كه اين لحظات را به بهترين وجه بگذرانيد .اي پاهاي من ،سريع و توانا باشيد،اي دستهاي من قوي و دقيق باشيد .اي چشمان من تيزبين و هوشيار باشيد .اي قلب من اين لحظات آخر عمر مرا تحمل كن .اي نفس مرا ضعيف و ذليل مگذار .تا چند لحظه با قدرت و اراده و صبور باش …به شما قول مي دهم پس از چند لحظه همه ي شما در استراحتي عميق و ابدي،آرامش خود را براي هميشه بيابيد…ديگر به شما بي خوابي نخواهم داد،ديگر شما از بي خوابي ،خستگي و درد ضجه نخواهيد كرد و آرام و آسوده براي هميشه در بستر نرم خاك آسوده خواهيد بود .اما اين لحظات حساس ،لحظات وداع با زندگي لحظات لقاء پرودگار و لحظات رقص من در برابر مرگ بايد زيبا باشد .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 15:24  توسط گمنام  | 

یابن الحسن(ع)

 

تنهائی ام را با تو قسمت می کنم ، سهم کمی نیست … پذیرایم باش !

توئی که در تنهایی بی کرانم سهمی داری ، بگذار برایت بگویم …

بگذار حرف بزنم، مدتهاست که حرفهایم در گلو خشک می شود و سر به سخن باز نمی کنند.

مدتهاست در رنجم. رنجی را که دیگران می کشند می بینم و رنج خودم را می چشم.

 

اما …

حالا می خواهم بگویم، تو بمان، تو بشنو که چه می گویم…

تو مخاطب حرفهایم باش.

دلم می خواست سهمی از دلت نصیبم شود !!!

اما سهم من ! تنها سکوت شد ! سکوتی ژرف که سخن ها دارد.

و سکوت من …

تو معنای سکوتم را می دانستی . اما من …. نه !

دلم بی صدا فریاد می زد، تو می شنیدی …

دلم رویاها داشت ….. و هنوز هم رویاها دارد …

آه ! دلم برای رویای آن شاهزاده سوار بر اسب دوران کودکی تنگ است …

دلم برای يک نگاه عاشقانه چشم بر هم نمی گذارد …

مبادا خواب رویاهایم را بدزدد.

 

در دل آسمان نقش نگاه ندیده ات را بارها کشیده ام.

با دریا از تو سخن ها گفته ام و او هم با موجهایش با من سخن ها می گوید، از تو …

به نسیم گفته ام حرفهای یواشکی دلم را به تو برساند … رساند ؟

به کبوتر گفته ام وقتی دور حرم می چرخد برای دل من هم دعا کند و برای آمدن تو که برای همه عزیزی …

به گلها گفته ام گلبرگهایشان را به من قرض بدهند برای نامه نگاری لازمشان دارم

به بلبل ها گفته ام نوای تو را برایم زمزمه کنند …

می دانم فراموششان نمی شود !

دلتنگت هستم ...

احساس نجیبم هنوز هم خجالتی است، هنوز هم خودش را پشت دیوار سکوت قایم می کند تا مبادا چشمانت را ببیند. و نگاهت را، که هنوز ندیده است …

توئی که هنوز نمی شناسمت !

هنوز فرسنگ ها راه تا رسیدن به تو پیش روی دارم …

کاش تو بیائی … من که نمی توانم به تو برسم .

تو بیا و دستانم را مهربانانه بگیر و با خود ببر …

منتظرم … منتظر آمدنت …

شاید قاصدک خوش خبری از کوی تو برایم خبرها بیاورد.

شاید بگوید آمدنت نزدیک است …

 

هر روز صبح طلوع آفتاب را سلامی دوباره می دهم

به امیدی که صدایم به تو برسد …

هر روز آسمان را با شوق پریدن با تو می بینم …

و هر روز یادت با من است …

 

شاید این بار حرفهایم را بخوانی …

شاید این بار جوابی برای همه حرفهای نزده ام داشته باشی که بی قرارم !

بی قرار تو !

تویی که می گویند روزی خواهی آمد

تویی که با خود آرامش خواهی آورد … برای همه دلهای بی قرار .

برای آمدنت چشمهایم را هر روز روشن می کنم و بر آستان حرم مطهر عشق می گذارمشان و نام زیبای تو را تکرار می کنم …

می ترسم !!!

مبادا شمع چشم هایم خاموش شوند و تو نیامده باشی ….

  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 15:13  توسط گمنام  | 

لوطی گری ورفاقت

يه بزرگی ميگفت :

رو گرفتن برای فرار از نامحرم نيست ....برای اينه که خدا گفته ...خدا هم مثل رفيق آدمه يه رفيق وقتی ازآدم چيزی بخواد  لوطی گری ميگه  بايستی انجام داد  حکمتش را هم ول کن اينجايش به من وتو دخلی ندارد وقتی رفيق آدم چيزی از آدم خواست لطفش به اينه که بی حکمت پرس و جو بدی اگر حکمتش را بدونی که به خاطر حکمت دادی نه به خاطر لوطی گری اگرامديم و حکمتش و نفهميدی اون وقت چی؟ انجام نمیدی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 15:9  توسط گمنام  | 

عشق هدف حيات و محرک زندگی من است وزيباتر از عشق چيزی نديده ام

و بالاتر از عشق چيزی نخواسته ام

عشق است که روح مرا به تموج وا ميدارد و قلب مرا به جوش می اورد ......!!!!

 

شهيد مصطفی چمران

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 15:7  توسط گمنام  | 

وعشق....

بي آن كه اميد داشته باشد كسي ازآن سوصدايش رابشنود درگوشي بي سيم زمزمه كرد عراقيها آمدند الان درست در ده متري من هستند درروشنايي منورآنهارابه وضوح ميبينم.

صداي بغض آلود فرمانده رااز آن سوي بي سيم شنيد به خدا توكل كن سعيد .ذكر بگو .ذكر يارحمن يا الرحم الراحمين

آرام آنجنان كه فقط خودش بشنود در گوشي بي سيم زمزمه كرد جشم .ولي من الان خودم تماما ذكرم وخدا اينجاست كه راصداكنم؟؟؟!!

احساس كردشهادتين دردلش باضمير مخاطب جاري ميشود براي خودش هم اين گونه شهادت گفتن عجيب بود

  • اشهد ان لا اله الا انت

وباز ازدلش شنيد :

  • واشهد انک رسول الله...

تنهايي واضطراب رفته بود وجايش را انس وآرامشي شيرين گرفته بود يك منور ديگر آسمان را نصف كرد افسر عراقي جلوتر آمد ودرست بالاي سرش ايستاد احساس كرد هنوز جاي كسي خاليست...

 دلش رابه سمت كربلا برگرداند

  • اگر امدني هستي الان وقت آمدن است آقا

هنوز آقا راتمام وكمال همان جور كه ميخواست ادا نكرده بود كه نور آقا در چشم ودلش ودست آقا را در دستهايش احساس كرد

دلش غنج رفت حس تازه اي كه هيچ گاه تجربه اش نكرده بود باتمام دلش خنديد (آقا) هم خنديد انگار غنچه اي پيش رويش باز شد وعطر افشاند رايحه یي بي نظير تمام فضاراانباشت...

از آن سوي بي سيم همچنان صداي حرف مي آمد اما او ديگر نمي شنيد

آقا دستش را گرم فشرد اوراازجا بلند كرد وحركت داد

  • پايم آقا جامانده است

وشنيد:

  • پايت پيش ازتو رفته است به بالهايت نگاه کن

سوزشی  ناگهانی درپيشانيش احساس كرد صداي گريه دربي سيم پيچيد واو ناگهان از زمين کنده شد.....

 

            بايد که جمله جان شوی

                                  تالايق جانان شوی

                                                  گرسوی مستان ميروی

                                                                               مستانه شو...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 15:6  توسط گمنام  | 

مَنْ اَرادَ الله بهِ الخَيرَ قَذَفَ فی قَلبَهِ حُبَّ الحُسَين وَ حُبَّ زيارتِهِ.

امام صادق (ع) فرمودند:



کسی كه خدا خير خواه او باشد، محبّت حسين و شوق زيارتش را در دل او می اندازد.

 

بحارالانوار ج 98،‌ص 76

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 14:51  توسط گمنام  | 

باخداباشیم.
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 11:49  توسط گمنام  | 

ما فقط با آنهایی کار داریم که رهرو عشقند   

                             شهید مجید پازوکی

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 11:47  توسط گمنام  | 

خلاصه زندگی امام حسین (ع)

ولادت

در روز سوم ماه شعبان سال چهارم هجرت (1) دومين فرزند برومند حضرت على وفاطمه , كه درود خدا بر ايشان باد, در خانه وحى و ولايت چشم به جهان گشود. چون خبر ولادتش به پيامبر گرامى اسلام (ص ) رسيد, به خانه حضرت على (ع ) و فاطمه (س ) آمد و اسما (2) را فرمود تا كودك را بياورد.اسما او را در پارچه اى سپيد پيچيد و خدمت رسول اكرم (ص ) برد, آن گرامى به گوش راست او اذان و به گوش چپ او اقامه گفت.(3)
به روزهاى اول يا هفتمين روز ولادت با سعادتش , امين وحى الهى , جبرئيل  فرود آمد و گفت : سلام خداوند بر تو باد اى رسول خدا, اين نوزاد را به نام پسر كوچك هارون (شبير) (4) كه به عربى (حسين ) خوانده مي شود نام بگذار.(5)چون على براى تو به سان هارون براى موسى بن عمران است , جز آن كه تو خاتم پيغمبران هستى .و به اين ترتيب نام پرعظمت حسين از جانب پروردگار, براى دومين فرزند فاطمه (س ) انتخاب شد.
به روز هفتم ولادتش , فاطمه زهرا كه سلام خداوند بر او باد, گوسفندى را براى فرزندش به عنوان عقيقه (6) كشت , و سر آن حضرت را تراشيد و هم وزن موى سر او نقره صدقه داد. (7)

حسين (ع ) و پيامبر (ص )

از ولادت حسين بن على (ع ) كه در سال چهارم هجرت بود تا رحلت رسول الله (ص ) كه شش سال و چند ماه بعد اتفاق افتاد, مردم از اظهار محبت و لطفى كه پيامبر راستين اسلام (ص ) درباره حسين (ع ) ابراز ميداشت , به بزرگوارى و مقام شامخ پيشواى سوم آگاه شدند.
سلمان فارسى مي گويد: ديدم كه رسول خدا (ص ) حسين (ع ) را بر زانوى خويش نهاده او را مي بوسيد و مي فرمود: تو بزرگوار و پسر بزرگوار و پدر بزرگوارانى , تو امام و پسر امام و پدر امامان هستى , تو حجت خدا و پسر حجت خدا و پدر حجتهاى خدايى كه نُه نفرند و خاتم ايشان ,قائم ايشان (امام زمان عج ) مي باشد. (8)
انس بن مالك روايت مي كند: وقتى از پيامبر پرسيدند كدام يك از اهل بيت خود را بيشتر دوست مي دارى , فرمود: حسن و حسين را, (9) بارها رسول گرامى حسن (ع ) و حسين (ع ) را به سينه مي فشرد وآنان را مي بوييد و مي بوسيد. (10)
ابوهريره كه از مزدوران معاويه و از دشمنان خاندان امامت است , در عين حال اعتراف مي كند كه : رسول اكرم را ديدم كه حسن و حسين را بر شانه هاى خويش نشانده بود و به سوى مامي آمد, وقتى به ما رسيد فرمود هر كس اين دو فرزندم را دوست بدارد مرا دوست داشته , و هر كه با آنان دشمنى ورزد با من دشمنى نموده است.(11)عاليترين, صميميترين و گوياترين رابطه معنوى و ملكوتى بين پيامبر و حسين را ميتوان در اين جمله رسول گرامى اسلام(ص )خواند كه فرمود:حسين از من و من ازحسينم (12)

حسين (ع ) با پدر

شش سال از عمرش با پيامبر بزرگوار سپرى شد, و آن گاه كه رسول خدا (ص ) چشم از جهان فروبست و به لقاى پروردگار شتافت , مدت سى سال با پدر زيست . پدرى كه جز به انصاف حكم نكرد , و جز به طهارت و بندگى نگذرانيد , جز خدا نديد و جز خدا نخواست و جز خدا نيافت . پدرى كه در زمان حكومتش لحظه اى او را آرام نگذاشتند ,همچنان كه به هنگام غصب خلافتش جز به آزارش برنخاستند...
در تمام اين مدت , با دل و جان از اوامر پدر اطاعت مي كرد, و در چند سالى كه حضرت على (ع ) متصدى خلافت ظاهرى شد, حضرت حسين (ع ) در راه پيشبرد اهداف اسلامى , مانند يك سرباز فداكار، همچون برادر بزرگوارش مي كوشيد, و در جنگهاى جمل , صفين و نهروان شركت داشت.(13)
به اين ترتيب , از پدرش اميرالمؤمنين(ع ) و دين خدا حمايت كرد و حتى گاهى در حضور جمعيت به غاصبين خلافت اعتراض مي كرد. در زمان حكومت عمر, امام حسين (ع ) وارد مسجد شد, خليفه دوم را بر منبر رسول الله (ص ) مشاهده كرد كه سخن ميگفت. بی درنگ از منبر بالا رفت و فرياد زد: از منبرپدرم فرود آى .... (14)

امام حسين (ع ) با برادر

پس از شهادت حضرت على (ع ), به فرموده رسول خدا (ص ) و وصيت اميرالمؤمنين (ع ) امامت و رهبرى شيعيان به حسن بن على (ع ), فرزند بزرگ اميرالمؤمنين (ع ), منتقل گشت و بر همه مردم واجب و لازم آمد كه به فرامين پيشوايشان امام حسن (ع ) گوش فرادارند. امام حسين (ع ) كه دست پرورد وحى محمدى و ولايت علوى بود, همراه و همكار و همفكر برادرش بود. چنان كه وقتى بنا بر مصالح اسلام و جامعه مسلمانان و به دستور خداوند بزرگ , امام حسن (ع ) مجبور شد كه با معاويه صلح كند و آن همه ناراحتي ها را تحمل نمايد, امام حسين (ع ) شريك رنج هاى برادر بود و چون ميدانست كه اين صلح به صلاح اسلام و مسلمين است , هرگز اعتراض به برادر نداشت .
حتى يك روز كه معاويه , در حضور امام حسن (ع ) وامام حسين (ع ) دهان آلوده اش را به بدگويى نسبت به امام حسن (ع ) و پدر بزرگوارشان اميرمؤمنان (ع ) گشود, امام حسين (ع ) به دفاع برخاست تا سخن در گلوى معاويه بشكند و سزاى ناهنجاريش را به كنارش بگذارد, ولى امام حسن (ع ) او را به سكوت و خاموشى فراخواند, امام حسين (ع ) پذيرا شد و به جايش بازگشت , آن گاه امام حسن (ع ) خود به پاسخ معاويه برآمد, و با بيانى رسا و كوبنده خاموشش ساخت . (15)

امام حسين (ع ) در زمان معاويه

چون امام حسن (سلام خدا و فرشتگان خدا بر او باد) از دنيا رحلت فرمود, به گفته رسول خدا (ص ) و اميرالمؤمنين (ع ) و وصيت حسن بن على (ع ) امامت و رهبرى شيعيان به امام حسين (ع ) منتقل شد و از طرف خدا مأمور رهبرى جامعه گرديد. امام حسين (ع ) مي ديد كه معاويه با اتكا به قدرت اسلام , بر اريكه حكومت اسلام به ناحق تكيه زده , سخت مشغول تخريب اساس جامعه اسلامى و قوانين خداوند است و از اين حكومت پوشالى مخرب به سختى رنج مي برد, ولى نمي توانست دستى فراز آورد وقدرتى فراهم كند تا او را از جايگاه حكومت اسلامى پايين بكشد, چنانچه برادرش امام حسن (ع ) نيز وضعى مشابه او داشت.
امام حسين (ع ) مي دانست اگر تصميمش را آشكار سازد و به سازندگى قدرت بپردازد, پيش از هر جنبش و حركت مفيدى به قتلش مي رسانند, ناچار دندان بر جگر نهاد و صبررا پيشه ساخت كه اگر بر مي خاست , پيش از اقدام به دسيسه كشته مي شد, از اين كشته شدن هيچ نتيجه اى گرفته نمي شد. بنابراين تا معاويه زنده بود, چون برادر زيست و علم مخالفت هاى بزرگ نيفراخت , جز آن كه گاهى محيط و حركات و اعمال معاويه را به باد انتقاد مي گرفت و مردم رابه آينده نزديك اميدوار مي ساخت كه اقدام مؤثرى خواهد نمود.
در تمام طول مدتى كه معاويه از مردم براى ولايتعهدى يزيد, بيعت مي گرفت , حسين به شدت با اومخالفت كرد, و هرگز تن به بيعت يزيد نداد و وليعهدى او را نپذيرفت و حتى گاهى سخنانى تند به معاويه گفت و يا نامه اى كوبنده براى او نوشت .(16) معاويه هم در بيعت گرفتن براى يزيد, به او اصرارى نكرد و امام (ع ) همچنين بود و ماند تا معاويه درگذشت ...

قيام حسينى

يزيد پس از معاويه بر تخت حكومت اسلامى تكيه زد و خود را اميرالمؤمنين خواند و براى اين كه سلطنت ناحق و ستمگرانه اش را تثبيت كند, مصمم شد براى نامداران و شخصيتهاى اسلامى پيامى بفرستد و آنان را به بيعت با خويش بخواند. به همين منظور, نامه اى به حاكم مدينه نوشت و در آن يادآور شد كه براى من از حسين (ع )بيعت بگير و اگر مخالفت نمود بقتلش برسان .
حاكم اين خبر را به امام حسين (ع )رسانيد و جواب مطالبه نمود. امام حسين (ع ) چنين فرمود: انا لله و انا اليه راجعون و على الاسلام السلام اذا بليت الامة براع مثل يزيد.(17) آن گاه كه افرادى چون يزيد, (شرابخوار و قمارباز و بي ايمان و ناپاك كه حتى ظاهر اسلام را هم مراعات نمي كند) بر مسند حكومت اسلامى بنشيند, بايد فاتحه اسلام را خواند.(زيرا اين گونه زمامدارها با نيروى اسلام و به نام اسلام , اسلام را از بين ميبرند.)
امام حسين (ع ) مي دانست اينك كه حكومت يزيد را به رسميت نشناخته است , اگر در مدينه بماند به قتلش مي رسانندش, لذا به امر پروردگار, شبانه و مخفى از مدينه به سوى مكه حركت كرد. آمدن آن حضرت به مكه , همراه با سرباز زدن او از بيعت يزيد, در بين مردم مكه و مدينه انتشار يافت , و اين خبر تا به كوفه هم رسيد. كوفيان ازامام حسين (ع ) كه در مكه به سر مي برد دعوت كردند تا به سوى آنان آيد و زمامدار امورشان باشد. امام (ع ) مسلم بن عقيل , پسر عموى خويش را به كوفه فرستاد تا حركت و واكنش اجتماع كوفى را از نزديك ببيند و برايش بنويسد. مسلم به كوفه رسيد و با استقبال گرم و بي سابقه اى روبرو شد, هزاران نفر به عنوان نايب امام (ع ) با او بيعت كردند, و مسلم هم نامه اى به امام حسين (ع ) نگاشت و حركت فورى امام (ع ) را لازم گزارش داد.
هر چند امام حسين (ع ) كوفيان را به خوبى مي شناخت , و بي وفايى و بي دينيشان را در زمان حكومت پدر و برادر ديده بود و مي دانست به گفته ها و بيعتشان با مسلم نمي توان اعتماد كرد, و ليكن براى اتمام حجت و اجراى اوامر پروردگار تصميم گرفت كه به سوى كوفه حركت كند.با اين حال تا هشتم ذيحجه , يعنى روزى كه همه مردم مكه عازم رفتن به منى بودند (18) و هر كس در راه مكه جا مانده بود با عجله تمام مي خواست خود را به مكه برساند, آن حضرت در مكه ماند و در چنين روزى با اهل بيت و ياران خود, از مكه به طرف عراق خارج شد و با اين كار هم به وظيفه خويش عمل كرد و هم به مسلمانان جهان فهماند كه پسر پيغمبر امت , يزيد را به رسميت نشناخته و با او بيعت نكرده ,بلكه عليه او قيام كرده است .
يزيد كه حركت مسلم را به سوى كوفه دريافته و از بيعت كوفيان با او آگاه شده بود, ابن زياد را (كه از پليدترين ياران يزيد و از كثيفترين طرفداران حكومت بنى اميه بود) به كوفه فرستاد.ابن زياد از ضعف ايمان و دورويى و ترس مردم كوفه استفاده نمود و با تهديد وارعاب , آنان را از دور و بر مسلم پراكنده ساخت , و مسلم به تنهايى با عمال ابن زياد به نبرد پرداخت , و پس از جنگى دلاورانه و شگفت , با شجاعت شهيد شد.(سلام خدا بر او باد).و ابن زياد جامعه دورو و خيانتكار و بي ايمان كوفه را عليه امام حسين (ع ) برانگيخت , و كار به جايى رسيد كه عده اى از همان كسانى كه براى امام (ع ) دعوتنامه نوشته بودند, سلاح جنگ پوشيدند و منتظر ماندند تا امام حسين (ع ) از راه برسد و به قتلش برسانند.
امام حسين (ع ) از همان شبى كه از مدينه بيرون آمد, و در تمام مدتى كه در مكه اقامت گزيد, و در طول راه مكه به كربلا, تا هنگام شهادت , گاهى به اشاره , گاهى به صراحت , اعلان ميداشت كه : مقصود من از حركت , رسوا ساختن حكومت ضد اسلامى يزيد وبرپاداشتن امر به معروف و نهى از منكر و ايستادگى در برابر ظلم و ستمگرى است وجز حمايت قرآن و زنده داشتن دين محمدى هدفى ندارم . و اين مأموريتى بود كه خداوند به او واگذار نموده بود, حتى اگر به كشته شدن خود و اصحاب و فرزندان و اسيرى خانواده اش اتمام پذيرد.
رسول گرامى (ص ) و اميرمؤمنان (ع ) و حسن بن على (ع ) پيشوايان پيشين اسلام , شهادت امام حسين (ع ) را بارها بيان فرموده بودند. حتى در هنگام ولادت امام حسين (ع ),رسول گرانمايه اسلام (ص ) شهادتش را تذكر داده بود. (19) و خود امام حسين (ع ) به علم امامت ميدانست كه آخر اين سفر به شهادتش مي انجامد, ولى او كسى نبود كه در برابر دستور آسمانى و فرمان خدا براى جان خود ارزشى قائل باشد, يا از اسارت خانواده اش واهمه اى به دل راه دهد. او آن كس بود كه بلا را و شهادت را سعادت مي پنداشت . (سلام ابدى خدا بر او باد) .
خبر شهادت حسين (ع ) در كربلا به قدرى در اجتماع اسلامى مورد گفتگو واقع شده بود كه عامه مردم از پايان اين سفر مطلع بودند. چون جسته و گريخته , از رسول الله (ص ) و اميرالمؤمنين (ع ) و امام حسن بن على (ع ) و ديگر بزرگان صدر اسلام شنيده بودند. بدين سان حركت امام حسين (ع ) با آن درگيري ها و ناراحتي ها احتمال كشته شدنش را در اذهان عامه تشديد كرد. به ويژه كه خود در طول راه مي فرمود: من كان باذلا فينا مهجته و موطنا على لقاء الله نفسه فليرحل معنا. (20) هر كس حاضر است در راه ما از جان خويش بگذرد و به ملاقات پروردگار بشتابد,همراه ما بيايد. و لذا در بعضى از دوستان اين توهم پيش آمد كه حضرتش را از اين سفر منصرف سازند، غافل از اين كه فرزند على بن ابى طالب (ع ) امام و جانشين پيامبر, و از ديگران به وظيفه خويش آگاه تر است و هرگز از آنچه خدا بر عهده او نهاده، دست نخواهد كشيد.
بارى امام حسين (ع ) با همه اين افكار و نظريه ها كه اطرافش را گرفته بود به راه خويش ادامه داد, و كوچكترين خللى در تصميمش راه نيافت .سرانجام  رفت , و شهادت را دريافت . نه خود تنها, بلكه با اصحاب و فرزندان كه هر يك ستاره اى درخشان در افق اسلام بودند, رفتند و كشته شدند, و خون هايشان شن هاى گرم دشت كربلا را لاله باران كرد تا جامعه مسلمانان بفهمد يزيد (باقيمانده بسترهاى گناه آلود خاندان اميه ) جانشين رسول خدا نيست , و اساسا اسلام از بنى اميه و بنى اميه از اسلام جداست .
راستى هرگز انديشيده ايد اگر شهادت جانگداز و حماسه آفرين حسين (ع ) به وقوع نمي پيوست و مردم يزيد را خليفه پيغمبر (ص ) مي دانستند, و آن گاه اخبار دربار يزيد و شهوت راني هاى او و عمالش را مي شنيدند, چقدر از اسلام متنفر مي شدند, زيرا اسلامى كه خليفه پيغمبرش يزيد باشد, به راستى نيز تنفرآور است ... و خاندان پاك حضرت امام حسين (ع ) نيز اسير شدند تا آخرين رسالت اين شهادت رابه گوش مردم برسانند.و شنيديم و خوانديم كه در شهرها, در بازارها, در مسجدها, در بارگاه متعفن پسر زياد و دربار نكبت بار يزيد, هماره و همه جا دهان گشودند وفرياد زدند, و پرده زيباى فريب را از چهره زشت و جنايتكار جيره خواران بنى اميه برداشتند و ثابت كردند كه يزيد سگباز وشرابخوار است , هرگز لياقت خلافت ندارد و اين اريكه اى كه او بر آن تكيه زده جايگاه او نيست . سخنانشان رسالت شهادت حسينى را تكميل كرد, طوفانى در جانها برانگيختند, چنان كه نام يزيد تا هميشه مترادف با هر پستى و رذالت و دنائت گرديد و همه آرزوهاى طلايى و شيطانيش چون نقش بر آب گشت .
نگرشى ژرف ميخواهد تا بتوان بر همه ابعاد اين شهادت عظيم و پرنتيجه دست يافت . از همان اوان شهادتش تا كنون , دوستان و شيعيانش , و همه آنان كه به شرافت و عظمت انسان ارج مي گذارند, همه ساله سالروز به خون غلتيدنش را, سالروز قيام و شهادتش را با سياهپوشى و عزادارى محترم مي شمارند, و خلوص خويش را با گريه بر مصايب آن بزرگوار ابراز ميدارند. پيشوايان معصوم ما, هماره به واقعه كربلا و به زنده داشتن آن عنايتى خاص داشتند. غير از اين كه خود به زيارت مرقدش مي شتافتند و عزايش را بر پا مي داشتند, در فضيلت عزادارى و محزون بودن براى آن بزرگوار, گفتارهاى متعددى ايراد فرموده اند.
ابوعماره گويد: روزى به حضور امام ششم صادق آل محمد (ع ) رسيدم , فرمود اشعارى درسوگوارى حسين براى ما بخوان . وقتى شروع به خواندن نمودم صداى گريه حضرت برخاست , من مي خواندم و آن عزيز مي گريست , چندان كه صداى گريه از خانه برخاست . بعد از آن كه اشعار را تمام كردم , امام (ع ) در فضليت و ثواب مرثيه و گرياندن مردم بر امام حسين (ع ) مطالبى بيان فرمود. (21)
نيز از آن جناب است كه فرمود: گريستن و بي تابى كردن در هيچ مصيبتى شايسته نيست مگر در مصيبت حسين بن على , كه ثواب و جزايى گرانمايه دارد. (22) باقرالعلوم , امام پنجم (ع ) به محمد بن مسلم كه يكى از اصحاب بزرگ او است فرمود: به شيعيان ما بگوييد كه به زيارت مرقد حسين بروند, زيرا بر هر شخص باايمانى كه به امامت ما معترف است , زيارت قبر اباعبدالله لازم ميباشد. (23)
امام صادق (ع ) مي فرمايد: ان زيارة الحسين عليه السلام افضل ما يكون من الاعمال . همانا زيارت حسين (ع ) از هر عمل پسنديده اى ارزش و فضيلتش بيشتر است . (24) زيرا كه اين زيارت در حقيقت مدرسه بزرگ و عظيم است كه به جهانيان درس ايمان و عمل صالح مي دهد و گويى روح را به سوى ملكوت خوبي ها و پاكدامني ها و فداكاري ها پرواز مي دهد. هر چند عزادارى و گريه بر مصايب حسين بن على (ع ), و مشرف شدن به زيارت قبرش و بازنماياندن تاريخ پرشكوه و حماسه ساز كربلايش ارزش و معيارى والا دارد, لكن بايد دانست كه نبايد تنها به اين زيارت ها و گريه ها و غم گساريدن اكتفا كرد, بلكه همه اين تظاهرات , فلسفه ديندارى , فداكارى و حمايت از قوانين آسمانى را به ما گوشزدمينمايد, و هدف هم جز اين نيست , و نياز بزرگ ما از درگاه حسينى آموختن انسانيت و خالى بودن دل از هر چه غير از خداست ميباشد, و گرنه اگر فقط به صورت ظاهر قضيه بپردازيم , هدف مقدس حسينى به فراموشى مي گرايد.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 11:35  توسط گمنام  | 

کربلا

 

 

امام ایستاد و خطبه ای كربلایی خواند : « اما بعد... می بینید كه كار دنیا به كجا كشیده است ! جهان تغییر یافته ، منكَر روی كرده است و معروف چهره پوشانده و ازآن جز ته مانده ظرفی، خرده نانی و یا چراگاهی كم مایه باقی نمانده است . » «زنهار ! آیا نمی بینید حق را كه بدان عمل نمی شود و باطل را كه ازآن نهی نمی گردد تا مؤمن به لقای خدا مشتاق شود؟ پس اگر اینچنین است ، من درمرگ جز سعادت نمی بینم و در زندگی با ظالمان جز ملالت . مردم بندگان حلقه به گوش دنیا هستند و دین جز بر زبانشان نیست؛ آن را تا آنجا پاس می دارند كه معایش ایشان از قِبَل آن می رسد ، اگر نه ، چون به بلا امتحان شوند ، چه كم هستند دینداران .»

 

راوی

آه از رنجی كه دراین گفته نهفته است ! و اما سرّالاسرار این خطبه در این عبارت است كه « لِیَرغَبَ المؤمن فی لقاء رَبِّه ـ تا مؤمن به لقای خدا مشتاق شود.‌» یعنی دهر بر مراد سفلگان می چرخد تا تو در كشاكش بلا امتحان شوی و این ابتلائات نیز پیوسته می رسد تا رغبت تو در لقای خدا افزون شود... پس ای دل ، شتاب كن تا خود را به كربلا برسانیم! می گویی : مگر سر امام عشق را برنیزه ندیده ای و مگر بوی خون را نمی شنوی ؟ كار از كار گذشته است . قرن هاست كه كار ازكار گذشته است ... اما ای دل ، نیك بنگر كه زبان رمز ، چه رازی را با تو باز می گوید :‌كلّ ارض كربلا و كلّ يوم عاشورا. يعني اگرچه قبله در كعبه است، اما فَاَينَما تُوَلّوا فَثَمَّ وَجهُ اللهِ. یعنی هر جا كه پیكر صد پاره تو بر زمین افتد ، آنجا كربلاست ؛ نه به اعتبار لفظ و استعاره ، كه در حقیقت . و هر گاه كه عَلَم قیام تو بلند شود عاشوراست ؛باز هم نه به اعتبار لفظ و استعاره . و اگر آن قافله را قافله عشق خواندیم در سفر تاریخ ، یعنی همین.

لیرغب المؤمن فی لقاء ربه ... عجب رازی در این رمز نهفته است ! كربلا آمیزه كرب است و بلا ... و بلا افق طلعت شمس اشتیاق است . و آن تشنگی كه كربلاییان كشیده اند ، تشنگی راز است. و اگر كربلاییان تا اوج آن تشنگی ـ كه می دانی ـ نرسند ، چگونه جانشان سرچشمه رحیق مختوم بهشت شود؟ آن شراب طهور كه شنیده ای بهشتیان را می خورانند ،‌میكده اش كربلاست و خراباتیانش این مستانند كه اینچنین بی سرودست و پا افتاده اند . آن شراب طهور را كه شنیده ای ، تنها تشنگان راز را می نوشانند و       ساقی اش حسین است ؛ حسین از دست یار می نوشد و ما از دست حسین.

الا یا ایها الساقی ادر كأساً و ناولها

كه عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشكلها

عمر بن سعد ابی وقاص نخست مایل نبود كه امر میان او و امام حسین(ع) به پیكار كشد... هر كسی را لیله القدری هست كه در آن ناگزیر ازانتخاب خواهد شد وعمر سعد را نیز ساعتی اینچنین فراخواهد رسید . اما اكنون او می گریزد و دهر نیز در كمینش ، كه او را به این لیله القدر بكشاند. عمربن سعد فرزند سعد ابی وقاص است ، فاتح قادسیه ، و یكی از آن ده تنی كه می گویند رسول خدا هنگام مرگ از آنان رضایت داشته است . هنوز نیم قرن از رحلت رسول خدا نگذشته ، این پسر سعد ابی وقاص است كه در برابر فرزند رسول الله(ص) و وصی او ایستاده است . ابن سعد تلاشی بسیار كرد تا كارش به پیكار با حسین بن علی(ع) نكشد ، اما دهر هیچ كس را نا آزموده رها نمی كند ؛ صبورانه در كمین می نشیند تا تو را به دام امتحان درآرد و كارت را یكسره كند كه ان ربك لبالمرصاد . از گفت و گوهایی كه پیش از تاسوعا بین ابی سعد و امام گذشته است خوب می توان دریافت كه او كیست . امام می فرماید :« مگر از خدای پروا نداری ؟ خدایی كه معادت به سوی اوست. عزم پیكار بامن كرده ای حال آنكه مرا نیك می شناسی و می دانی كه فرزند كیستم . بیا و این قوم را واگذار و با من همراه شو تا به خدا نزدیك شوی.» ابن سعد گاهی مایملكش را بهانه كرد و گاهی خانواده اش را ... تا اینكه امام امید از او بازگرفت و برخاست كه بازگردد در حالی كه می گفت :« چه می اندیشی ؟ آیا نمی دانی كه به زودی تو را در بستر خواهند كشت و در قیامت نیز رحمت خدا از تو دریغ خواهد شد؟امیدوارم كه از گندم عراق جز اندك زمانی بهره مجویی .» و این سخن دامی است كه دهر در كمین ابن سعد گسترده است تا لب به تمسخر بگشاید كه :« اگر به گندم دست نیافتم ، جو كه هست !» و با این سخن به پرتگاه لعنت خدا در افتد . آیا هنوز عمرسعد را امید نجاتی هست؟ تلاش امام برای آنكه عمرسعد را از ورطه ای كه در آن گرفتار افتاده بود نجات بخشد به جایی نرسید . در تاریخ ها آمده است كه امام تا پیش از عصر تاسوعا بارها با او به گفت و گو نشست و اگر چه از آنچه دراین دیدارها گذشته است جز همان مختصر كه ذكر شد هیچ چیز نمی دانیم ، اما سیره سیاسی امام حسین(ع) از آنچنان روشنایی و صفایی برخوردار است كه هیچ جای شبهه ای باقی نمی گذارد.

 

راوی

پر روشن است كه امام حسین(ع) در مرداب وجود عمر سعد به جست و جوی كدام گوهر نابی آمد است : شاید در این مرداب كه روزگاری با اقیانوس های آزاد پیوند داشته است هنوز نشانی از حیات باشد، شاید در این مدفن تاریكی كه عمرسعد فطرت الهی خویش را در آن به خاك سپرده است هنوز روزنه ای رو به آفتاب گشوده باشد .امام آفتاب كرامتی است كه خود را از ویرانه ها نیز دریغ نمی كند. آسمان را دیده ای كه چگونه در گودال های حقیر آب نیز می نگرد؟ آب را دیده ای كه چگونه پست ترین دره ها را نیز از یاد نمی برد؟ چگونه می توان كار پاكان را قیاس از خود گرفت ؟‌ امام رابا خداوند عهدی است كه غیر او را در آن راهی نیست ، و بر همین پیمان است كه امام پای می فشارد .نه ، این راز نه رازی است كه با من و تو درمیان نهند . ولایت امام بر مخلوقات ولایت خداست، یعنی همه ذرات عالم ، از پای تا سر ، بقایشان به جذبه عشقی است كه آنان را به سوی امام می كشد، اما خود از این جذبه بی خبرند . اگر او كشكشانه ما را به كوی دوست نكشد و بر پای خویش رهایمان كند، یاران ، همه از راه باز می مانیم . آسمان را دیده ای كه از او بلندتر هیچ نیست ، اما درگودال های حقیر آب نیز می نگرد؟ امام در مرداب وجود عمرسعد در جست و جوی نشانی از دریاست، دریای آزاد ، دریایی كه به اقیانوس راه دارد. زهیر بن قین هر چند خود نمی خواست، اما امام آن عهد فراموش شده را با او تازه كرد.

عمرسعد نمی خواست كه كار او با امام به پیكار بینجامد . این حقیقت از مَطلع نامه ای كه برای ابن زیاد نگاشته معلوم است :« خداوند آتش را خاموش كرد و اتفاق برقرار شد و كار امت به صلاح آمد .»... با این همه قصد دارد كه باطن خویش را از ابن زیاد كتمان كند. اما ابن زیاد زیرك تر از آن بود كه فریب عمرسعد را بخورد و گفت :« این نامه مرد خیرخواهی است كه امیر خویش را اندرز گفته و دل بر قوم خویش سوزانده است.» دست تقدیر همه لوازم را یكجا گرد آورده است تا آنچه باید، به انجام رسد . «شمر بن ذی الجوشن » نیز حاضر است تا ابن زیاد را با سخنان خویش در آنچه قصد كرده است تشجیع كند... اگر خداوند انسان را رها كند ،‌دهر نیز با او همداستان می شود. اما به راستی مگر تا كجا می توان شرور بود كه خداوند انسان را در كاری اینچنین زشت یاری كند؟ شمر از جانب ابن زیاد مأمور شد تا امریه او را به عمر سعد برساند و اگر آن شوربخت از جنگ با حسین سرباز زد، خود به جای او بنشیند و عمرسعد را گردن بزند و سرش را برای ابن زیاد بفرستد . او نامه ابن زیاد را به عمرسعد رساند و منتظر ماند تا جواب آن را دریافت كند. ابن زیاد نوشته بود :« من تو را به جانب حسین نفرستاده ام كه دست از او برداری و وقت را بیهوده بگذرانی . بنگر كه اگر حسین و اصحابش تسلیم رأی من شدند ، آنان را به مسالمت نزد من گسیل دار و اگر نه ... برآنان حمله بر و خونشان را بریز و پیكرشان را مُثله كن كه حق آنها این است . آنگاه كه حسین كشته شد، او را زیر سم ستوران بینداز و بر سینه و پشتش اسب بتاز ، كه ناسپاس است و مخالف . من می دانم كه این كار پس ازمرگ او را زیانی نخواهد رساند ، اما عهد كرده ام كه با او اینچنین كنم . چنان كه به امرما عمل كنی ، پاداشت پاداش كسی است كه مطیع فرمان بوده است ، و اگر نه ، از مقام خود كناره گیر و امر لشكر را به شمر بن ذی الجوشن بسپار كه باقی را او خود می داند .»

عمر بن سعد به روشنی دریافت كه شمربن ذی الجوشن در این میانه چه كرده است .او می دانست كه حسین بن علی تسلیم نخواهد شد . این جمله ای است كه از او در وصف حسین نقل كرده اند كه خطاب به شمر گفته است :« والله همان دلی را كه علی داشت در میان دو پهلوی پسرش نهاده اند.» آنگاه فرماندهی لشكر پیاده را به او سپرد و آماده جنگ شد.» شامگاه تاسوعا عمربن سعد چون قصد كرد كه حمله آغاز كند فریاد كرد :« یا خیل الله ، اركبی و ابشری ! ـ لشكرخدا سوار شوید؛‌ مژده باد شما را به بهشت .» و عجبا! این همان كلامی است كه پدرش سعد ابی وقاص در جنگ قادسیه بر زبان آورده بود . آیا به راستی عمر بن سعد نمی داند كه چه می كند‌ ، یا خود را به نادانی زده است؟

 

راوی

هنوز نیم قرن از حجه الوداع نگذشته ، امت محمد(ص) تیغ بر اوصای او كشیده اند و با نام اسلام ، قلب اسلام را كه امام است ، می درند! اجسامشان به جانب قبله نماز می گزارند ، اما ارواحشان هنوز همان اصنامی را می پرستند كه ابراهیم شكسته بود. اجسامشان به جانب قبله نماز می گزارند، اما ارواحشان با باطن قبله كه امامت است، پیكار می كنند. جاهلیت ریشه در درون دارد و اگر آن مشرك بت پرست كه در درون آدمی است ایمان نیاورد ، چه سود كه بر زبان لااله الا الله براند؟ آنگاه جانب عدل و باطن قبله را رها می كندو خانه كعبه را عوض از صنمی سنگی می گیرد كه روزی پنج بار در برابرش خم و راست شود و سالی چند روز گرداگردش طواف كند. و ای كاش تا همین جا بسنده می كرد و قلب قبله را با تیغ نمی درید! عجبا! جهان را ببین كه چه سان وارونه می شود! افمن یمشی مكبا علی وجهه اهدی امن یمشی سویا علی صراط مستقیم ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 11:33  توسط گمنام  | 

در نگاه به قلّه ‏های رفیع ایمان و شجاعت و وفا، چشم ما به وارسته مردی بزرگ و بی‏ بدیل مي‏افتد، به نام عبّاس فرزند رشید امیرالمؤمنین(ع)  كه در فضل و كمال و فتوّت و رادمردی، الگویی برجسته است. در اخلاص و استقامت و پایمردی، نمونه است و در هر خصلت نیك و صفت ارزشمندی، كه كرامت یك انسان به آن بسته است، سرمشق است. ما پیوسته دین باوری و حقجویی و باطل ستیزی و جانبازی را از او آموخته‏ایم و نسل الله‏اكبرِ امروز، وامدار مكتب جهاد و شهادتی است كه اباالفضل(ع) در آن مكتب، علمدار است و همچون خورشید، درخشان.

اینك، گرچه از صحنه‏های آن همه ایثار و دلاوری و وفا كه در عاشورا اتّفاق افتاد و آینه‏ای فضیلت نما پیش چشم جهانیان نهاد، بیش از هزار و سیصد سال میگذرد، امّا تاریخ، روشن از كرامتهای عباس بن علی(ع) است و نام ‏او با وفا، ادب، ایثار و جانبازی همراه است و گذشتِ این همه سال، كمترین غباری بر سیمای فتوّتی، كه  در رفتار آن حضرت جلوه‌گر شد، ننشانده است.

عاشورا روز پر شكوه و الهام بخش و پر حماسه‏ای بود كه انسانهایی والا و روح‏هایی بزرگ و اراده‏هایی عظیم، عظمت و والایی خود را به  جهانیان نشان دادند و تاریخ از فداكاری عاشوراییان، روح و جان گرفت و زمان با نبض كربلاییانِ قهرمان و حماسه آفرین، تپید. كربلا مكتبی شد آموزنده و سازنده، كه  فارغ التحصیلان آن، در رشتهء ایمان و اخلاص و تعهّد و جهاد، مدرك و مدال گرفتند و ... عباس از زبده‏ترین معرفت آموختگان آن دانشگاه بود.

هنوز هم این مكتبِ عالی باز است و دانشجو مي‏پذیرد و یكی از استادان این دوره‏های آموزشِ وفا و مراحلِ كسبِ معرفت، علمدار كربلاست، ایستاده بر بلندای عشق و شهامت، كه با دستان بریده‏اش معبرِ آزادگی را میگشاید و راه نور را نشان مي‏دهد و این حقایق، همه در نام عبّاس نهفته است و همراه با این نام،عطر یك »فرهنگ« به مشام جان مي‏رسد.

     عبّاس یعنی تا شهادت یكّه تازی        عبّاس یعنی عشق، یعنی پاكبازی

     عبّاس یعنی با شهیدان همنوازی         عبّاس یعنی یك نیستان تكنوازی(1)

ما برای رسیدن به سرچشمة یقین و كوثر ایمان، نیازمند راهنماییم. جانمان تشنه است و دلهایمان مشتاق. اولیای دین و سرمشقهای پاكی و فضیلت مي‏توانند راه را نشانمان دهند و از زمزم گوارایی كه در اختیارشان است سیرابمان سازند.

اگر در امتداد «اسوه‏ها» به عبّاس بن علی(ع) مي‏رسیم برای روشنی چراغی است كه پیش پای انسان‏ها افروخته است و از آن دور دستها ما را به این راه فرا مي‏خواند. او الگو و سرمشق است، نه تنها در شجاعت و رزم آوری، بلكه در ایمان و معنویت هم؛ نه فقط در مقاومت و استواری، در عبادت و شب زنده داری هم؛ نه تنها در روحیة سلحشوری و حماسه، كه در اخلاص و آگاهی و معرفت و وفا هم.

آنچه مي‏خوانید گوشه‏ای از شخصیت حضرت اباالفضل(ع) را ترسیم مي‏كند، باشد كه نام و یاد و زندگینامة آن شهید بزرگ و سردار رشید، چراغ یقین و شعلة ایمان را در ذهن و زندگي‏مان روشن سازد.

12 بهمن 1378 شمسی

قم  جواد محدّثی

 

 

  میلاد فرزند شجاعت

 

سالها از شهادت جانگداز دختر پیامبر، حضرت زهرا میگذشت. حضرت علی(ع) پس از فاطمه با امامه (دختر زادة پیامبر اكرم) ازدواج كرده بود. امّا با گذشت بیش از ده سال از آن داغ جانسوز، هنوز هم غم فراق زهرا در دل علی(ع) بود.

برای خاندان پیامبر، سرنوشتی شگفت رقم زده شده بود. بنی هاشم، در اوج عزّت و بزرگواری، مظلومانه مي‏زیستند. وقتی علی(ع) به فكر گرفتن همسر دیگری بود، عاشورا در برابر دیدگانش بود. برادرش «عقیل » را  كه در علم نسب‏شناسی وارد بود و قبایل و تیره‏های گوناگون و خصلتها و خصوصیتهای اخلاقی و روحی آنان را خوب مي‏شناخت  طلبید. از عقیل خواست كه: برایم همسری پیدا كن شایسته و از قبیله‏ای كه اجدادش از شجاعان و دلیر مردان باشند تا بانویی این چنین، برایم فرزندی آورد شجاع و تكسوار و رشید.(1

پس از مدّتی، عقیل زنی از طایفة كلاب را خدمت امیرالمؤمنین(ع) معرفی كرد كه آن ویژگی ها را داشت. نامش «فاطمه»، دختر حزام بن خالد بود و نیاكانش همه از دلیرمردان بودند. از طرف مادر نیز دارای نجابت خانوادگی و اصالت و عظمت بود. او را فاطمة كلابیه می گفتند و بعدها به «امّ‏البنین» شهرت یافت، یعنی مادرِ پسران، چهار پسری كه به‏دنیا آورد و عبّاس یكی از آنان بود.

عقیل برای خواستگاری او نزد پدرش رفت. وی از این موضوع استقبال كرد و با كمال افتخار، پاسخ آری گفت. حضرت علی(ع) با آن زن شریف ازدواج كرد. فاطمة كلابیه سراسر نجابت و پاكی و خلوص بود. در آغاز ازدواج، وقتی وارد خانة علی(ع) شد، حسن و حسین « بیمار بودند. او آنان را پرستاری كرد و ملاطفت بسیار به آنان نشان داد(1).

گویند: وقتی او را فاطمه صدا كردند گفت: مرا فاطمه خطاب نكنید تا یاد غمهای مادرتان فاطمه زنده نشود، مرا خادم خود بدانید.

ثمرة ازدواج حضرت علی با او، چهار پسر رشید بود به نامهای: عبّاس، عبدالله، جعفر و عثمان، كه هر چهار تن سالها بعد در حادثة كربلا به شهادت رسیدند. عباس، قهرمانی كه در این كتاب از او و خوبي‏ها و فضیلتهایش سخن میگوییم، نخستین ثمرة این ازدواج پر بركت و بزرگترین پسر امّ البنین بود.

فاطمة كلابیه (امّ البنین) زنی دارای فضل و كمال و محبّت به خاندان پیامبر بود و برای این دودمانِ پاك، احترام ویژه‏ای قائل بود. این محبت و مودّت و احترام، عمل به فرمان قرآن بود كه اجر رسالت پیامبر را «مودّت اهل بیت» دانسته است(1). او برای حسن، حسین، زینب و امّ كلثوم، یادگاران عزیز حضرت زهرا، مادری مي‏كرد و خود را خدمتكار آنان مي‏دانست. وفایش نیز به امیرالمؤمنین شدید بود. پس از شهادت علی(ع) به احترام ان حضرت و برای حفظ حرمت او، شوهر دیگری اختیار نكرد، با آن كه مدّتی نسبتاً طولانی (بیش از بیست سال) پس از آن حضرت زنده بود.(1)

ایمان والای امّ البنین و محبتش به فرزندان رسول خدا چنان بود كه آنان را بیشتر از فرزندان خود، دوست مي‏داشت. وقتی حادثة كربلا پیش آمد، پیگیر خبرهایی بود كه از كوفه و كربلا مي‏رسید. هركس خبر از شهادت فرزندانش مي‏داد، او ابتدا از حال حسین(ع) جویا مي‏شد و برایش مهمتر بود.

عبّاس بن علی(ع) فرزند چنین بانوی حق شناس و بامعرفتی بود و پدری چون علی بن ابی طالب(ع) داشت و دست تقدیر نیز برای او آینده‏ای آمیخته به عطر وفا و گوهر ایمان و پاكی رقم زده بود.

ولادت نخستین فرزند امّ البنین، در روز چهارم شعبان سال 26 هجری در مدینه بود.(1) تولّد عباس، خانة علی و دل مولا را روشن و سرشار از امید ساخت، چون حضرت مي‏دید در كربلایی كه در پیش است، این فرزند، پرچمدار و جان نثار آن فرزندش خواهد بود وعباسِ علی، فدای حسینِ فاطمه خواهد گشت.

وقتی به دنیا آمد حضرت علی(ع) در گوش او اذان و اقامه گفت، نام خدا و رسول را بر گوش او خواند و او را با توحید و رسالت و دین، پیوند داد و نام او را عباس نهاد(1). در روز هفتم تولّدش طبق رسم و سنّت اسلامی گوسفندی را به عنوانِ عقیقه ذبح كردند و گوشت آن را به فقرا صدقه دادند(1).

آن حضرت، گاهی قنداقة عبّاس خردسال را در آغوش میگرفت و آستینِ دستهای كوچك او را بالا مي‏زد و بر بازوان او بوسه مي‏زد و اشك مي‏ریخت. روزی مادرش امّ البنین كه شاهد این صحنه بود، سبب گریة امام را پرسید. حضرت فرمود: این دستها در راه كمك و نصرت برادرش حسین، قطع خواهد شد؛ گریهء من برای آن روز است(1).

با تولّد عبّاس، خانة علی(ع) آمیخته‏ای از غم و شادی شد: شادی برای این مولود خجسته، و غم و اشك برای آینده‏ای كه برای این فرزند و دستان او در كربلا خواهد بود.

عبّاس در خانة علی(ع) و در دامان مادرِ با ایمان و وفادارش و در كنار حسن و حسین « رشد كرد و از این دودمان پاك و عترتِ رسول، درسهای بزرگ انسانیت و صداقت و اخلاق را فرا گرفت.

تربیت خاصّ امام علی(ع) بي‏شك، در شكل دادن به شخصیت فكری و روحی بارز و برجستهء این نوجوان، سهم عمده‏ای داشت و درك بالای او ریشه در همین تربیتهای والا داشت.

روزی حضرت امیر(ع) عبّاسِ خردسال را در كنار خود نشانده بود، حضرت زینب هم حضور داشت. امام به این كودك عزیز گفت: بگو یك. عبّاس گفت: یك. فرمود: بگو دو. عباس از گفتن خودداری كرد و گفت: شرم مي‏كنم با زبانی كه خدا را به یگانگی خوانده‏ام دو بگویم. حضرت از معرفت این فرزند خشنود شد و پیشانی عبّاس را بوسید(1).

استعداد ذاتی و تربیت خانوادگی او سبب شد كه در كمالات اخلاقی و معنوی، پا به پای رشد جسمی و نیرومندی عضلانی، پیش برود و جوانی كامل، ممتاز و شایسته گردد. نه‏تنها در قامت رشید بود، بلكه در خِرد، برتر و درجلوه‏های انسانی هم رشید بود. او مي‏دانست كه برای چه روزی عظیم، ذخیره شده است تا در یاری حجّت خدا جان نثاری كند. او برای عاشورا به دنیا آمده بود.

این حقیقت، موردتوجّه علی(ع) بود، آنگاه كه مي‏خواست با امّ البنین ازدواج كند. وقتی هم كه حضرت امیر در بستر شهادت افتاده بود، این «راز خون» را به یاد عبّاس آورد و در گوش او زمزمه كرد.

شب 21 رمضان سال 41 هجری بود. علی(ع) در آخرین ساعات عمر خویش،عبّاس را به آغوش گرفت و به سینه چسبانید و به این نوجوان دلسوخته، كه شاهد خاموش شدن شمع وجود علی بود، فرمود: پسرم، به زودی در روز عاشورا، چشمانم به وسیلة تو روشن میگردد؛ پسرم، هرگاه روز عاشورا فرا رسید و بر شریعة فرات وارد شدی، مبادا آب بنوشی در حالی كه برادرت حسین(ع) تشنه است.(1)

این نخستین درس عاشورا بود كه در شب شهادت علی(ع) آموخت و تا عاشورا پیوسته در گوش داشت.

شاید در همان لحظات آخر عمر علی(ع) كه فرزندانش دور بستر او حلقه زده بودند و نگران آینده بودند، حضرت به فراخور هر یك، توصیه‏هایی داشته است. بعید نیست كه دست عبّاس را در دست حسین(ع) گذاشته باشد و عبّاس را سفارش كرده باشد كه: عباسم، جان تو و جان حسینم در كربلا! مبادا از او جدا شوی و تنهایش گذاری!

عبّاس، نجابت و شرافت خانوادگی داشت و از نفسهای پاك و عنایتهای ویژة علی(ع) و مادرش امّ البنین برخوردار شده بود. امّ البنین هم نجابت و معرفت و محبّت به خاندان پیامبر را یكجا داشت و در ولا و دوستی آنان، مخلص و شیفته بود. از آن سو نزد اهل بیت هم وجهه و موقعیت ممتاز و مورد احترامی داشت. این كه زینب كبری پس از عاشورا و بازگشت به مدینه به خانة او رفت و شهادت عبّاس و برادرانش را به این مادرِ داغدار تسلیت گفت(1) و پیوسته به خانة او رفت و آمد مي‏كرد و شریك غمهایش بود، نشانِ احترام و جایگاه شایستة او در نظر اهل‏بیت بود

 

 

  فصل جوانی

 

از روزی كه عبّاس، چشم به جهان گشوده بود امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسین را در كنار خود دیده بود و از سایة مهر و عطوفت آنان و از چشمة دانش و فضیلتشان برخوردار و سیراب شده بود.

چهارده سال از عمر عبّاس در كنار علی(ع) گذشت، دورانی كه علی(ع) با دشمنان درگیر بود. گفته‏اند عبّاس در برخی از آن جنگها شركت داشت، در حالی كه نوجوانی در حدود دوازده ساله بود، رشید و پرشور و قهرمان كه در همان سنّ و سال حریف قهرمانان و جنگاوران بود. علی(ع) به او اجازة پیكار نمي‏داد،(1) به امام حسن و امام حسین هم چندان میدانِ شجاعت نمایی نمي‏داد. اینان ذخیره‏های خدا برای روزهای آیندة اسلام بودند و عبّاس مي‏بایست جان و توان و شجاعتش را برای كربلای حسین نگه دارد و علمدار سپاه سیدالشهدا باشد.

برخی جلوه‏هایی از دلاوری این نوجوان را در جبهة صفّین نگاشته‏اند. اگر این نقل درست باشد، میزان رزم آوری او را در سنین نوجوانی و دوازده سالگی نشان مي‏دهد.

مگر برادرزاده‏اش حضرت قاسم سیزده ساله نبود كه آن حماسه را در ركاب عمویش آفرید و تحسین همگان را برانگیخت؟ مگر پدرش علی بن ابی طالب(ع) در جوانی با قهرمانان نام آور عرب، همچون «مرحب» در جنگ خیبر و «عمروبن عبدودّ» در جنگ خندق درگیر نشد و آنان را به هلاكت نرساند؟ مگر عباس، برادر امام حسن و امام حسین ومحمد حنفیه و زینب و كلثوم نبود؟ مگر نیاكانش ازناحیة مادر در قبیلة «كلاب» همه از سلحشوران و تكسواران عرصه‏های رزم وشجاعت و شمشیرزنی و نیزه افكنی نبودند؟ عباس، محلّ تلاقی دو رگ و ریشة شجاعت بود، هم از سوی پدر كه علی(ع) بود و هم از طرف مادر. و امّا آن حماسه آفرینی در سنّ نوجوانی:

در یكی از روزهای نبرد صفّین، نوجوانی از سپاه علی(ع) بیرون آمد كه نقاب بر چهره داشت و از حركات او نشانه‏های شجاعت و هیبت و قدرت هویدا بود. از سپاه شام كسی جرأت نكرد به میدان آید. همه ترسان و نگران، شاهد صحنه بودند. معاویه یكی از مردان سپاه خود را به نام «ابن شعثاء»كه دلیرمردی برابر با هزاران نفر بود صدا كرد و گفت: به جنگ این جوان برو. آن شخص گفت: ای امیر، مردم مرا با ده هزار نفر برابر مي‏دانند، چگونه فرمان مي‏دهی كه به جنگ این نوجوان بروم؟ معاویه گفت: پس چه كنیم؟ ابن شعثاء گفت: من هفت پسر دارم، یكی از آنان را مي‏فرستم تا او را بكشد. گفت: باشد. یكی از پسرانش را فرستاد، به دست این جوان كشته شد. دیگری را فرستاد، او هم كشته شد. همهء پسرانش یك به یك به نبرد این شیر سپاه علی(ع) آمدند و او همه را از دم تیغ گذراند.

خود ابن شعثاء به میدان آمد، در حالی كه میگفت: ای جوان، همهء پسرانم را كشتی، به خدا پدر و مادرت را به عزایت خواهم نشاند. حمله كرد و نبرد آغاز شد و ضرباتی میان آنان ردّ و بدل گشت. با یك ضربت كاری جوان، ابن‏شعثاء به خاك افتاد و به پسرانش پیوست. همهء حاضران شگفت زده شدند. امیرالمؤمنین او را نزد خود فراخواند، نقاب از چهره‏اش كنار زد و پیشانی او را بوسه زد. دیدند كه او قمر بنی هاشم عباس بن علی(ع) است.(1)

نیز آورده‏اند در جنگ صفین، در مقطعی كه سپاه معاویه بر آب مسلّط شد و تشنگی، یاران علی(ع) را تهدید مي‏كرد، فرمانی كه حضرت به یاران خود داد و جمعی را در ركاب حسین(ع) برای گشودن شریعه و باز پس گرفتن آب فرستاد، عباس بن علی هم در كنار برادرش و یار و همرزم او حضور داشته است.

اینها گذشت و سال چهلم هجری رسید و فاجعهء خونین محراب كوفه اتّفاق افتاد. وقتی علی(ع) به شهادت رسید، عباس بن علی چهارده ساله بود و غمگنانه شاهد دفن شبانه و پنهانی امیرالمؤمنین(ع) بود. بی شك این اندوه بزرگ، روح حسّاس او را به سختی آزرد. امّا پس از پدر، تكیه گاهی چون حسنین « داشت و در سایة عزّت و شوكت آنان بود. هرگز توصیه‏ای را كه پدرش در شب 21 رمضان درآستانة شهادت به عباس داشت از یاد نبرد. از او خواست كه در عاشورا و كربلا حسین را تنها نگذارد. مي‏دانست كه روزهای تلخی در پیش دارد و باید كمر همّت و شجاعت ببندد و قربانی بزرگ منای عشق دركربلا شود تا به ابدیت برسد.

ده سال تلخ را هم پشت سر گذاشت. سالهایی كه برادرش امام حسن مجتبی(ع) به امامت رسید، حیله گري‏های معاویه، آن حضرت را به صلح تحمیلی وا داشت. ستمهای امویان اوج گرفته بود. حجربن عدی و یارانش شهید شدند؛ عمروبن حمق خزاعی شهید شد، سختگیری به ال علی ادامه داشت. در منبرها وعّاظ و خطبای وابسته به دربارِ معاویه، پدرش علی(ع) را ناسزا میگفتند. عباس بن علی شاهد این روزهای جانگزای بود تا آن كه امام حسن به شهادت رسید. وقتی امام مجتبی، مسموم و شهید شد، عباس بن علی 24 سال داشت. باز هم غمی دیگر برجانش نشست.

پس از آن كه امام مجتبی(ع) بنی هاشم را در سوگ شهادت خویش، گریان نهاد و به ملكوت اعلا شتافت، بستگان آن حضرت، بار دیگر تجربة رحلت رسول خدا و فاطمة زهرا وعلی مرتضی را تكرار كردند و غمهایشان تجدید شد. خانة امام مجتبی پر از شیون و اشك شد. عباس بن علی نیز ازجمله كسانی بود كه با گریه و اندوه برای برادرش مرثیه خواند و خاك عزا بر سر و روی خود افكند و از جان صیحه كشید(1).

امّا چاره‏ای نبود، مي‏بایست این كوه غم را تحمل كند و دل به قضای الهی بسپارد و خود را برای روزهای تلخ‏تری آماده سازد. امام حسن مجتبی(ع) را غسل دادند و كفن كردند. عبّاس در مراسم غسل پیكر مطهّر امام حسن(ع) با برادران دیگرش (امام حسین و محمد حنفیه) همكاری و همراهی داشت(1) و شاهد غمبارترین وتلخ‏ترین صحنهء مظلومیت اهل‏بیت بود. آنگاه كه تابوت امام مجتبی را وارد حرم پیامبر كردند تا تجدید دیداری با آن حضرت كنند، مروانیان پنداشتند كه مي‏خواهند آن جا دفن كنند و جلوگیری كردند و تابوت امام حسن(ع) را تیرباران نمودند.در این صحنه‏ها بود كه خشم جوانان غیرتمند بنی هاشم برانگیخته شد و اگر سید الشهدا(ع) آنان را به خویشتن‏داری و صبر دعوت نكرده بود، دستهایی كه به قبضه‏های شمشیر رفته بود زمین را از خون دشمنانِ بدخواه سیراب مي‏كرد. عباس رشید نیز در جمع جوانان هاشمی، جرعه جرعه غصه مي‏خورد و بنابه تكلیف، صبر مي‏كرد. مي‏خواست كه شمشیر بركشد و حمله كند، امّا حسین بن علی نگذاشت و او را به بردباری و خویشتن‏داری دعوت كرد و وصیت امام مجتبی(ع) را یادآور شد كه گفته بود خونی ریخته نشود(1).

این سالها نیز گذشت. عباس بن علی(ع) زیر سایة برادر بزرگوارش سیدالشهدا(ع) و در كنار جوانان دیگری از عترت پیامبر خدا مي‏زیست و شاهد فراز و نشیبهای روزگار بود.

عباس چند سال پس از شهادت پدر در سنّ هجده سالگی در اوائل امامت امام مجتبی با لُبابه، دخترعبدالله بن عباس ازدواج كرده بود. ابن عباس راوی حدیث و مفسّر قرآن و شاگرد لایق و برجستة علی(ع) بود. شخصیت معنوی و فكری این بانو نیز در خانة این مفسّر امّت شكل گرفته و به علم و ادب آراسته بود. از این ازدواج دو فرزند به نامهای «عبیدالله» و «فضل» پدید آمد(1) كه هر دو بعدها از عالمان بزرگ دین و مروّجان قرآن گشتند. از نوادگان حضرت اباالفضل(ع) نیز كسانی بودند كه در شمار راویان احادیث و عالمان دین در عصر امامان دیگر بودند(1) و این نور علوی كه در وجود عباس تجلّی داشت، در نسلهای بعد نیز تداوم یافت و پاسدارانی برای دین خدا تقدیم كرد كه همه از عالمان و عابدان و فصیحان و ادیبان بودند.(1)

آن حضرت، در مدینه و در جمع بنی هاشم مي‏زیست و زمان همچنان میگذشت تا آن كه سال شصت هجری رسید و حادثة كربلا و نقش عظیمی كه وی در آن حماسه افرید. با این بخش از زندگی الهام بخش او در آینده آشنا خواهیم شد.

عباس درهمة دوران حیات، همراه برادرش حسین(ع) بود و فصل جواني‏اش در خدمت آن امام گذشت. میان جوانان بني‏هاشم شكوه و عزّتی داشت و آنان برگرد شمع وجود عباس، حلقه‏ای از عشق و وفا به وجود آورده بودند و این جمعِ حدوداً سی نفری، در خدمت و ركاب امام حسن و امام‏حسین همواره آماده دفاع بودند و در مجالس و محافل، از شكوه این جوانان، به ویژه از صولت و غیرت و حمیت عباس سخن بود.

آن روز هم كه پس از مرگ معاویه، حاكم مدینه مي‏خواست درخواست و نامة یزید را دربارة بیعت با امام حسین(ع) مطرح كند و دیداری میان ولید و امام در دارالاماره انجام گرفت، سی نفر از جوانان هاشمی به فرماندهی عباس‏بن علی(ع) با شمشیرهای برهنه، آماده و گوش به فرمان، بیرون خانة ولید و پشت در ایستاده بودند و منتظر اشارة امام بودند كه اگر نیازی شد به درون آیند و مانع بروز حادثه‏ای شوند. كسانی هم كه از مدینه به مكه و از آن‏جا به كربلا حركت كردند، تحت فرمان اباالفضل(ع) بودند(1).

اینها، گوشه‏هایی از رخدادهای زندگی عباس در دوران جوانی بود تا آن كه حماسة عاشورا پیش آمد و عباس، وجود خود را پروانه‏وار به آتشِ عشقِ حسین زد و سراپا سوخت و جاودانه شد درود خدا و همهء پاكان بر او باد.

 

 

 سیمای اباالفضل(ع)

 

هم چهرة عباس زیبا بود، هم اخلاق و روحیاتش. ظاهر و باطن عباس نورانی بود و چشمگیر و پرجاذبه. ظاهرش هم آیینة باطنش بود. سیمای پر فروغ و تابنده‏اش او را همچون ماه، درخشان نشان مي‏داد و در میان بنی هاشم، كه همه ستارگانِ كمال و جمال بودند، اباالفضل همچون ماه بود؛ از این رو او را «قمر بنی هاشم» میگفتند.

در ترسیم سیمای او، تنها نباید به اندام قوی و قامت رشید و ابروان كشیده و صورت همچون ماهش بسنده كرد؛ فضیلتهای او نیز، كه درخشان بود، جزئی از سیمای اباالفضل را تشكیل مي‏داد. از سویی نیروی تقوا، دیانت و تعهّدش بسیار بود و  از سویی هم از قهرمانان بزرگ اسلام به‏شمار مي‏آمد. زیبایی صورت و سیرت را یكجا داشت. قامتی رشید و بر افراشته، عضلاتی قوي‏و بازوانی ستبر وتوانا و چهره‏ای نمكین و دوست داشتنی داشت. هم وجیه بود، هم ملیح. آنچه خوبان همه داشتند، او به تنهایی داشت.

وقتی سوار بر اسب مي‏شد، به خاطر قامت كشیده‏اش پاهایش به زمین مي‏رسید و چون پای در ركاب اسب مي‏نهاد، زانوانش به گوشهای اسب مي‏رسید.(1) شجاعت و سلحشوری را از پدر به ارث برده بود و در كرامت و بزرگواری و عزّت نفس و جاذبة سیما و رفتار، یادگاری از همة عظمتها و جاذبه‏های بني‏هاشم بود. بر پیشاني‏اش علامت سجود نمایان بود و از تهجّد و عبادت و خضوع و خاكساری در برابر «اللّه» حكایت مي‏كرد. مبارزی بود خدا دوست و سلحشوری آشنا با راز و نیازهای شبانه.

قلبش محكم و استوار بود همچون پارة آهن. فكرش روشن و عقیده‏اش استوار و ایمانش ریشه‏دار بود. توحید و محبّت خدا در عمق جانش ریشه داشت. عبادت و خداپرستی او آن چنان بود كه به تعبیر شیخ صدوق: نشان سجود در پیشانی و سیمای او دیده مي‏شد.(1

ایمان و بصیرت و وفای عباس، آن چنان مشهور و زبانزد بود كه امامان شیعه پیوسته از آن یاد مي‏كردند و او را به عنوان یك انسان والا و الگو مي‏ستودند. امام سجاد(ع) روزی به چهرة «عبیدالله» فرزند حضرت اباالفضل(ع) نگاه كرد و گریست. آنگاه با یاد كردی از صحنة نبرد اُحد و صحنة كربلا از عموی پیامبر (حمزة سیدالشهدا) و عموی خودش (عباس‏بن علی) چنین یاد كرد:

»هیچ روزی برای پیامبر خدا سخت‏تر از روز «اُحد» نگذشت. در آن روز، عمویش حضرت حمزه كه شیر دلاور خدا و رسول بود به شهادت رسید. بر حسین بن علی(ع) هم روزی سخت‏تر از عاشورا نگذشت كه در محاصرة سي‏هزار سپاه دشمن قرار گرفته بود و آنان مي‏پنداشتند كه با كشتن فرزند رسول خدا به خداوند نزدیك مي‏شوند و سرانجام، بي‏آن‏كه به نصایح و خیرخواهي‏های سیدالشهدا گوش دهند، او را به شهادت رساندند«.

 آنگاه در یاداوری فداكاری و عظمت روحی عباس(ع) فرمود:

»خداوند،عمویم عباس را رحمت كند كه در راه برادرش ایثار و فداكاری كرد و از جان خود گذشت، چنان فداكاری كرد كه دو دستش قلم شد. خداوند نیز به او  همانند جعفربن ابي‏طالب  در مقابل آن دو دستِ قطع شده دو بال عطا كرد كه با آنها در بهشت با فرشتگان پرواز مي‏كند.عباس نزد خداوند، مقام و منزلتی دارد بس بزرگ، كه همة شهیدان در قیامت به مقام والای او غبطه مي‏خورند و رشك مي‏برند«(1).

آن ایثار و جانبازی عظیم اباالفضل، پیوسته الهام بخش فداكاري‏های بزرگ در راه عقیده و دین بوده است و جانبازان بسیاری اگر دستی در راه دوست فدا كرده‏اند، خود را رهپوی آن الگوی فداكاری مي‏دانند و اسوة ایثارشان جعفر طیار و عباس بن علی بوده است:

     چون اقتدا به جعفر طیار كرده‏ایم

          پرواز ماست با پرِ جان در فضای دوست

     در پیروی ز خطّ علمدار كربلاست

          دستی كه داده‏ایم به راه رضای دوست(1)

بصیرت و شناخت عمیق و پایبندی استوار به حق و ولایت و راه خدا از ویژگی های آن حضرت بود. در ستایشی كه امام صادق(ع) از او كرده است بر این اوصاف او انگشت نهاده و به‏عنوان ارزش‏های متبلور در وجود عبّاس، یاد كرده است:

»كانگ عگمُّنا العبّاسُ نافذگ البصیرةِ صُلبگ الایمانِ، جلااهگد معگ ابي‏عبدالله(ع) وگاگبْلی’ بلاءاً حسگناً ومضی شهیداً(1)؛

عموی ما عباس، دارای بصیرتی نافذ و ایمانی استوار بود، همراه اباعبدالله جهاد كرد و آزمایش خوبی داد و به شهادت رسید«.

و در یكی از زیارتنامه‏های آن حضرت نیز بر این «بصیرت» و اقتدا به شایستگان اشاره شده است   «شهادت مي‏دهم كه تو با بصیرت در كار و راه خویش رفتی و شهید شدی و به صالحان اقتدا كردی»(1).

بصیرت و بینش نافذ و قوی كه امام در وصف او به كار برده است، سندی افتخار آفرین برای اوست. این ویژگي‏های والاست كه سیمای عباس بن علی را درخشان و جاودان ساخته است. وی تنها به عنوان یك قهرمانِ رشید و علمدارِ شجاع مطرح نبود، فضایل علمی و تقوایی او و سطح رفیع دانش او كه از خردسالی از سرچشمة علوم الهی سیراب و اشباع شده بود، نیز درخور توجّه است. تعبیر »زُقّگ العِلْمگ زگقّاً«(1) كه در برخی نقلها آمده است، اشاره به این حقیقت دارد كه تغذیه علمی او از همان كودكی بوده است.

مقام فقاهتی او بالا بود و نزد راویان، مورد وثوق به شمار مي‏رفت و دارای پارسایی فوق العاده‏ای بود. تعبیر برخی بزرگان دربارة او چنین است:

»عباس از فقیهان و دین شناسانِ اولاد ائمّه بود و عادل، ثقه، با تقوا و پاك بود«.(1)

و به تعبیر مرحوم قاینی: »عباس از بزرگان و فاضلانِ فقهای اهل بیت بود، بلكه او دانای استاد ندیده بود«.(1)

این سردار رشید و شهید، علاوه بر آن كه خود به لحاظ قرب و منزلتی كه نزد پروردگار دارد در قیامت از مقام شفاعت برخوردار است، وسیلة شفاعت حضرت زهرا نیز خواهد بود. در روایت است:

در روز رستاخیز، آنگاه كه كار سخت و دشوار گردد، پیامبر خدا، حضرت علی را نزد فاطمه خواهد فرستاد تا درجایگاه شفاعت حاضر شود. امیرمؤمنان به فاطمه میگوید: از اسباب شفاعت چه نزد خود داری و برای امروز كه روز بي‏تابی و نیازمندی است چه ذخیره كرده‏ای؟ فاطمة زهرا میگوید: یا علی، برای این جایگاه، دستهای بریدة فرزندم عباس بس است(1).

افتخار بزرگ عباس بن علی این بود كه در همة عمر، در خدمتِ امامت و ولایت و اهل‏بیت عصمت بود، بخصوص نسبت به اباعبدالله الحسین(ع) نقش حمایتی ویژه ای داشت و بازو و پشتوانه و تكیه گاه برادرش سیدالشهدا بود و نسبت به آن حضرت، همان جایگاه را داشت كه حضرت امیر نسبت به پیامبر خدا داشت. در این زمینه به مقایسة یكی از نویسندگان دربارة این پدر و پسر توجه كنید:

»حضرت عباس در بسیاری از امور اجتماعی مانند پدر قدمردانگی برافراخت و ابراز فعالیت و شجاعت نمود. عباس، پشت و پناه حسین بود مانند پدرش كه پشت و پناه حضرت رسول الله بود. عباس در جنگها همان استقامت، پافشاری، شجاعت، قوّت بازو، ایمان و اراده، پشت نكردن به دشمن، فریب دادن و بیم نداشتن از عظمت حریف و انبوهی دشمن را كه پدرش درجنگهای اُحد، بدر، خندق، خیبر و غیره نشان داد، در كربلا ابراز داشت.

عباس، همانطور كه علی(ع) همیان نان و خرما به دوش میگرفت و برای ایتام و مساكین مي‏برد، او به اتفاق و امر برادر، بسیاری از گرسنگان مكّه و مدینه را به همین ترتیب اطعام مي‏نمود. عباس، مانند علی(ع) كه باب حوایج دربار پیغمبر بود و هركس روی به ساحت او مي‏كرد، اوّل علی را مي‏خواند، باب حوایج در استان امام حسین بود و هركس برای رفع حوایج به دربار حسین (ع) مي‏شتافت، عباس را مي‏خواند.

عباس مانند پدر كه در بستر پیغمبر خوابید و فداكاری كرد در راه پیغمبر، در روز عاشورا برای اطفال و آب اوردن فداكاری كرد. عباس مانند پدر كه در حضور پیغمبر شمشیر مي‏زد، در حضور برادر شمشیر زد تا از پای در آمد. عباس، همان‏طور كه پدرش به تنهایی به دعوت دشمن رفت، به‏تنهایی برای مهلت به طرف خیل دشمن حركت فرموده و مهلت گرفت«(1).

 

 

  در آیینة القاب

 

غیر از نام، كه مشخّص كنندة هر فرد از دیگران است، صفات و ویژگي‏های اخلاقی و عملی اشخاص نیز آنان را از دیگران متمایز مي‏كند و به خاطر آن خصوصیات بر آنها «لقب» نهاده مي‏شود و با آن لقبها آنان را صدا مي‏زنند یا از آنان یاد مي‏كنند.

وقتی به القاب زیبای حضرت عباس مي‏نگریم، آنها را همچون آیینه‏ای مي‏یابیم كه هركدام،جلوه‏ای از روح زیبا و فضایل حضرتِ ابوفضایل را نشان مي‏دهد. القاب حضرت عباس، برخی در زمان حیاتش هم شهرت یافته بود، برخی بعدها بر او گفته شد و هر كدام مدال افتخار و عنوان فضیلتی است جاودانه.

چه زیباست كه اسم، با مسمّی و لقب، با صاحب لقب هماهنگ باشد و هركس شایسته و درخور لقب و نام و عنوانی باشد كه با آن خوانده و یاد مي‏شود.

نام این فرزند رشید امیرالمؤمنین «عباس» بود، چون شیرآسا حمله مي‏كرد و دلیر بود و در میدانهای نبرد، همچون شیری خشمگین بود كه ترس در دل دشمن مي‏ریخت و فریادهای حماسي‏اش لرزه بر اندام حریفان مي‏افكند.

كُنیه‏اش «ابوالفضل» بود، پدر فضل؛ هم به این جهت كه فضل، نام پسر او بود، هم به این جهت كه در واقع نیز، پدر فضیلت بود و فضل و نیكی زادة او و مولود سرشت پاكش و پروردة دست كریمش بود.

او را «ابوالقِربه» (پدر مشك) هم میگفتند به خاطر مشكِ آبی كه به دوش میگرفت(1) و از كودكی میان بنی هاشم سقّایی مي‏كرد(1»«سقّا» لقب دیگر این بزرگ مرد بود. آب آور تشنگان و طفلان، به خصوص درسفر كربلا، ساقی كاروانیان و آب آور لب تشنگان خیمه‏های ابا عبدالله(ع) بود و یكی از مسؤولیتهایش در كربلا تأمین آب برای خیمه‏های امام بود و وقتی از روز هفتم محرّم، آب را به روی یاران امام حسین(ع) بستند، یك بار به همراهی تنی چند از یاران، صف دشمن را شكافت و از فرات آب به خیمه‏ها آورد. عاقبت هم روز عاشورا در راه آب اوری برای كودكان تشنه به شهادت رسید(1) (كه در آینده خواهد آمد). او از تبار هاشم و عبدالمطلب وابوطالب بود، كه همه از ساقیانِ حجاج بودند.علی(ع) نیز ان همه چاه و قنات حفر كرد تا تشنگان را سیراب سازد. در روز صفّین هم سپاه علی(ع) پس از استیلا بر آب، سپاه معاویه را اجازه داد كه از آن بنوشد تا شاهدی بر فتوّت جبهة علی(ع) باشد. عباس، تداوم آن خط و این مرام و استمرار این فرهنگ و فرزانگی است. دركربلا هم منصب سقّایی داشت تا پاسدار شرف باشد.

لقب دیگرش «قمر بنی هاشم» بود. در میان بنی هاشم زیباترین و جذاب‏ترین چهره را داشت و چون ماه درخشان در شب تار مي‏درخشید.

او با عنوانِ «باب الحوائج» هم مشهور است. استان رفیعش قبله گاه حاجات است و توسّل به آن حضرت، برآورندة نیاز محتاجان و دردمندان است. هم در حال حیات درِ رحمت و بابِ حاجت و چشمة كرم بود و مردم حتی اگر با حسین(ع) كاری داشتند از راه عباس وارد مي‏شدند، هم پس از شهادت به كسانی كه به نام مباركش متوسّل شوند، عنایت خاصّ دارد و خداوند به پاسِ ایمان و ایثار و شهادت او، حاجت حاجتمندان را بر مي‏آورد. بسیارند آنان كه با توسّل به استان فضل اباالفضل(ع) و روی آوردن به درگاه كرم و فتوّت او، شفا یافته‏اند یا مشكلاتشان برطرف شده و نیازشان بر آمده است. دركتابهای گوناگون، حكایات شگفت وخواندنی از كرامت حضرت اباالفضل(ع) نقل شده است.(1) خواندن و شنیدن این گونه كرامات (اگر صحیح و مستند باشد) بر ایمان وعقیده و محبّت انسان مي‏افزاید(1).

یكی دیگر از لقبهای او «رئیس عسكر الحسین» است،(1) فرمانده سپاه حسین(ع).

او به «علمدار» و «سپهدار» هم معروف است. این لقب در ارتباط با نقش پرچمداری عباس در كربلاست. وی فرمانده نظامی نیروهای حق در ركاب امام حسین(ع) بود و خود سیدالشهدا او را با عنوانِ «صاحب لواء» خطاب كرد كه نشان‏دهندة نقش علمداری اوست «عبدصالح» (بندة شایسته) لقب دیگری است كه در زیارتنامة او به چشم مي‏خورد، زیارتنامه‏ای كه امام صادق(ع) بیان فرموده است. این كه یك حجّت معصوم الهی، عباسِ شهید را عبدصالح و مطیع خدا و رسول و امام معرفی كند، افتخار كوچكی نیست.

یكی دیگر از لقبهایش «طیار» است، چون همانند عمویش جعفر طیار به جای دو دستی كه از پیكرش جدا شد، دو بال به او داده شده تا در بهشت بال در بال فرشتگان پرواز كند. این بشارت را پدرش امیرالمؤمنین(ع) در كودكی عباس، آن هنگام كه دستهای او را مي‏بوسید و میگریست به اهل خانه داد تا تسِلای غم و اندوه آنان گردد.(1)

«مواسی» از لقبهای دیگر اوست و اشاره به مواسات و ازخود گذشتگی و فدا شدن او در راه برادرش امام حسین(ع) دارد.(1)

برای عباس بن علی(ع) شانزده لقب شمرده‏اند(1) كه هریك، جلوه‏ای از روح بلند و عظمت او را نشان مي‏دهد.

عباس در طول زندگی، پیوسته جانش را سپر حفاظت از امام زمان خویش ساخته بود و همراه امام حسین بود و از او جدا نمي‏شد و در راه حمایت از او مي‏جنگید(1). سایه به سایة امام حركت مي‏كرد و خود، سایه‏ای از وجود سیدالشهدا بود. با آن كه خود از نظر علم و تقوا و شجاعت و فضیلت، در درجة بالایی بود و الگویی مثال زدنی در این بزرگي‏ها و كرامتها محسوب مي‏شد، امّا خود را یك شخصیت فانی در وجود برادرش و ذوب شده در سیدالشهدا و مطیع محض مولای خود ساخته بود و آن گونه عمل مي‏كرد تا به دیگران درس «ولایت پذیری» و موالات و مواسات بیاموزد و شیوة صحیح ارتباط با ولی خدا را نشان دهد.

شاید این نكتة لطیف كه میلاد امام حسین در سوم شعبان و میلاد اباالفضل در چهارم شعبان است، رمز دیگری از وجودِ سایه‏ای آن حضرت نسبت به خورشید امامت باشد، كه در تمام عمر و همهء زندگی، حتی در روز تولّد هم، یك روز پس از امام حسین است و شاهدی بر این پیروی و متابعت (البته با حدود بیست سال فاصله) .

در حادثة عاشورا و در آن شب موعود و خدایی هم، محافظت و پاسداری از خیمه‏های حسینی را بر عهده داشت و نگهبان حریم و حرم امامت بود.

این لقبهای معني‏دار و گویا، هر یك تابلویی است كه فضایل او را نشان مي‏دهد و ما را به خلوتسرای روحِ بلند و قلبِ استوار و ایمان ژرف و جانِ نورانی او رهنمون مي‏شود و محبّت آن سرباز فداكار قرآن و دین را در دلها افزون مي‏سازد.

اینك كه سخن از كنیه‏ها و لقبهای اوست، همین جا به برخی تعابیر كه ائمّه دربارة او دارند، اشاره مي‏كنیم:

در زیارتنامه‏ای كه از قول امام صادق(ع) روایت شده است، خطاب به حضرت عباس(ع) چنین آمده است:

»سلام بر تو، ای بندة صالح، فرمانبردار خدا و پیامبر و امیرمؤمنان و امام حسن و امام حسین. خدا را گواه میگیرم‏كه تو بر همان راهی رفتی كه مجاهدان و شهیدانِ «بدر» رفتند: راه مجاهدان راه خدا، خیرخواهان در جهاد با دشمنان خدا، یاوران راستین اولیای خدا و مدافعان از دوستان خدا...«(1).

تعبیرات بلندی را كه امام صادق(ع) دربارة او دارد در بخشهای پیشین نیز یاد كردیم.(1)

در زیارت ناحیة مقدّسه نیز كه از زبان امام زمان(ع) امده است، خطاب به او چنین دارد:

»سلام بر ابوالفضل العباس فرزند امیرالمؤمنین، ان كه‏جانش را فدای برادرش كرد، آن كه از دیروزِ خود براي‏فردایش بهره گرفت، آن كه خود را فدای حسین كردوخود را نگهبان او قرار داد، آن كه دستانش قطع شد...«(1).

و چه زیبا این روح مواسات و ایثار، در اوج تشنگی در شطِّ فرات، در این شعرها ترسیم شده است:

كربلا كعبة عشق است و من اندر احرام

          شد در این قبلهء عشّاق، دو تا تقصیرم

     دست من خورد به آبی كه نصیب تو نشد

          چشم من داد از ان آبِ روان، تصویرم

     باید این دیده و این دست دهم قربانی

          تا كه تكمیل شود حجّ من و تقدیرم(1)

از بزرگترین فضیلتها و عبادتهای وی، نصرت و یاری پسر پیامبر و حمایت ازفرزندان زهرای اطهر و سیراب كردن كودكان تشنة اباعبدالله الحسین(ع) بود و فدا كردنِ جانِ عزیز در این راه پاك.

 

 

  مظهر شجاعت و وفا

 

نه شجاعتِ دور از وفاداری ارزشمند است، نه از وفای بدون شجاعت كاری ساخته است. راه حق،انسان‏های مقاوم و نستوه و عهد شناس و وفادار مي‏طلبد. میدانهای نبرد، سلحشوری و شجاعتِ آمیخته به وفاداری به راه حق و ارمان والا و رهبر معصوم لازم است و اینها همه دربالاترین حدّ در وجود فرزند علی(ع) جمع بود. عباس از طرف مادر از قبیلة شجاعان و رزم آوران بود، از طرف پدر هم روح علی را در كالبد خویش داشت. هم شجاعت ذاتی داشت، هم شهامتِ موروثی كه معلول شرایط زندگی و محیط تربیت بود و بخشی هم زاییدة ایمان و عقیده به هدف بود كه او را شجاع مي‏ساخت.

علی(ع) پدر عباس بود، بزرگ مردی كه به شجاعت معنایی جدید بخشیده بود. ابوالفضل العباس فرزند این پدر و پروردة مكتبی بود كه الگویش علی(ع) است. اینان دودمانی بودند سایه پروردِ شمشیر و بزرگ شدة میدانهای جهاد و خو گرفته به مبارزه و شهادت.

صحنة عاشورا مناسب‏ترین میدانی بود كه شجاعت و وفای عباس به نمایش گذاشته شود. وفای عباس در بالاترین حدّ ممكن و زیباترین شكل، تجلّی كرد. امّا بُعد شجاعتِ عباس، ان طور كه بایسته و شایسته بود، مجال بروز نیافت و این به خاطر مسؤولیتهای مهمّی بود كه در تدبیر امور و پرچمداری سپاه و آبرسانی به خیمه‏ها و حراست از كاروان شهادت بر دوش او بود و عباس نتوانست آن گونه كه دوست داشت روح دریایی خود را در میدان كربلا در سركوب آن عناصر كین‏توز و پست و بي‏وفا نشان دهد.

در عین حال صحنه‏های اندكی كه از حماسه‏های او در كربلا نقل شده نشانگر شجاعت بي‏نظیر اوست. امّا وفای عباس، چون در نهایت تشنگی و مظلومیت پدیدار مي‏شد، زمینه یافت تا به بهترین صورت نمایان شود و حماسة وفا برامواج فرات و در نهر علقمه ثبت گردد.

عباس در همة عمر، یك لحظه از برادرش و امامش و مولایش دست نكشید و از اطاعت و خدمت، كم نگذاشت. در تاریخ بشری، از گذشته تاكنون، هیچ برادری نسبت به برادرش مانند عباس نسبت به سیدالشهدا با صداقت و ایثارگر و فداكار و مطیع و خاضع نبوده است. وفا و بزرگواری و ادب او نسبت به امام به گونه‏ای بود كه درتاریخ به صورت ضرب‏المثل درامده است. هرگز در برابر امام‏حسین(ع) آزروی ادب نمي‏نشست مگر با اجازه، مثل یك غلام. عباس‏برای حسین همانگونه بود كه علی برای پیامبر. حسین‏بن‏علی(ع) را همواره با خطابِ «یا سیدی»، «یا ابا عبدالله»، «یابن رسول الله» صدا مي‏كرد.(1)

صحنه‏هایی كه از وفا و شجاعت عباس ظاهر شده است، همان است كه سالها پیش وقتی حضرت علی(ع) مي‏خواست با امّ البنین (مادر عباس) ازدواج كند در نظر داشت و كربلا را مي‏دید و نیاز حسین(ع) را به بازویی پرتوان، علمداری رشید، یاوری وفادار و سرداری فداكار و جانباز. عباس هم از كودكی در جریان كار قرار گرفته بود و مي‏دانست كه ذخیرة چه روزی است و فدایی چه كسی؛ از این رو از همان دورانِ خردسالی ارادت و عشقی عمیق به برادرش حسین داشت و افتخار مي‏كرد كه عاشقانه و از روی محبّت و صفا درخدمت برادر باشد و برادر را مولا و سرور خطاب كند و از این كه درخدمتِ دو یادگار عزیزِ پیامبر خدا و فاطمة زهرا یعنی امام حسن و امام حسین« باشد، احساس مباهات و سربلندی كند. با آن كه در قهرمانی و رشادت در حدّ اعلا بود امّا بي‏كمترین غرور، نسبت به برادرش ادب و اطاعت خاصّ داشت.

عباس همة رشادت و مهابت و توان خویش را وقف برادر كرده بود. در دل دشمنان رعبی ایجاد كرده بود كه از نامش هم به خود مي‏لرزیدند. قهرمانی و شجاعت و رشادتش همه جا مطرح بود. وفایش به حسین و فتوّت و جوانمردي‏اش نیز سایة امن و اسوده‏ای بود كه گرفتاران و خائفان در پناه آن اسوده مي‏شدند و احساس امنیت مي‏كردند.

او هم جوانمرد بود و كاردان، هم شجاع بود و با وفا، هم مؤدّب بود و مطیع فرمان مولا، هم متعبّد بود و اهل تهجّد و عبادت و محو در شخصیت برجستة برادرش حسین بن علی(ع) اینها بود كه او را به منصب فرماندهی و علمداری در كربلا رساند و توانست وفا و دلیری خود را در آن روز عظیم به‏ظهور برساند. به جلوه‏هایی از روح سلحشور او در ترسیم حوادث عاشورا خواهیم رسید، امّا چون این جا سخن از شجاعت اوست به این صحنه توجّه كنید:

روز عاشورا «ماردبن صدیق» كه از فرماندهان قوی هیكل و بلند قامت سپاه یزید بود و تنها با دلاورانی همسان و همشأن خود می جنگید، آمادة نبرد شده غرق در سلاح و سوار بر اسبی قرمز رنگ به جنگ عباس بن علی امد.

پیش از پیكار، به خاطر این كه برعباس ترحّم كرده باشد از او خواست كه شمشیر برزمین افكند و تسلیم شود. رجزها خواند و غرّشها كرد. امّا عباس پاسخ او را در سخن و رجزخوانی داد و ملاحت و شجاعت خود را میراثی افتخارآفرین از خاندان نبوّت شمرد و از رشادتها و قهرماني‏های خود در عرصه های رزم سخن گفت و از این كه: باكی نداریم، پدرم علی بن ابي‏طالب همواره در میدانهای نبرد بود و هرگز پشت به دشمن نكرد، ما نیز توكّلمان بر خداست و... ناگهان در حمله‏ای غافلگیرانه خود را به «مارد» رساند و با تكانی شدید، نیزة او را از دستش گرفت و او را بر زمین افكند و با همان نیزه، ضربتی بر او وارد اورد. سپاه كوفه خواستند مداخله كرده، او را نجات دهند. عباس پیشدستی كرد و همچون عقابی سریع بر پشت اسبِ «مارد» نشست و غلامی را كه به كمك «مارد» آمد بود به خاك افكند.

شمر و عدّه‏ای از فرماندهان به قصد تلافی این شكست به‏سوی عباس حمله‏ور شدند تا «مارد» را از مهلكه بیرون برند. عباس بر سرعت خود افزود و پیش از آنان خود را به«مارد» رساند و او را به هلاكت رساند و در نبردی با یزیدیان مهاجم، تعدادی را كشت.(1 رزم آوری و سرعت عمل و تحرّك بجا در میدان جنگ، سبب شد كه عباس، دشمن و حریف را بشكند و خود پیروز شود.

وجود اباالفضل(ع) در سپاه حسین بن علی(ع) هم مایة هراس دشمن بود، هم برای یاران امام و خانوادة او و كودكانی كه در آن موقعیتِ سخت در محاصرة یك صحرا پر از دشمن قرار گرفته بودند، قوّت قلب و اطمینان خاطر بود. تا عباس بود كودكان و بانوان حریم امامت آسوده مي‏خوابیدند و نگرانی نداشتند، چون نگهبانی مثل اباالفضل بیدار بود و پاسداری مي‏داد.

 

 

  با عباس(ع) در حماسة عاشورا

 

چون مي‏خواهیم عباس بن علی(ع) را در صحنة حماسة كربلا بشناسیم، ناچار به نقل حوادثی مي‏پردازیم كه اباالفضل در آنها نقش و حضور داشته است. بیان این صحنه‏ها و واقعه‏ها، هم ایمان عباس را نشان مي‏دهد، هم وفا و اطاعتش را، هم سلحشوری و مردانگي‏اش را، هم تابش یقین و باور بر تیغهء شمشیر بلند عباس را، هم بصیرت در دین و ثبات در عقیده و پایمردی در راه مرام و انس به شهادتِ در راه خدا را.

درجبهة كربلا مردی را مي‏بینیم كه در درگیری حق و باطل، بي‏طرف نمانده است و تا مرز جان به جانبداری از حق شتافته است. قامتش، قلّة نستوه و بلندِ رشادت؛ دلش، بیكران دریا؛ صدایش رعد آسا و با صلابت. با ان همه شكوه و شجاعت و قوّت قلب، یك «سرباز» و یك «جانباز» در اردوی ابا عبدالله الحسین.

هفتم محرّم بود. كاروان شهادت چند روزی بود كه در سرزمین كربلا فرود آمده بود. سپاه كوفه بر نهر فرات مسلّط بودند و آب را به روی حسین و یارانش بسته بودند. این فرمانی بود كه از كوفه رسیده بود، مي‏خواستند ناجوانمردانه با استفاده از اهرمِ فشارِ عطش، حسین را به تسلیم و سازش وادارند.

شمربن ذی الجوشن كه از هتّاك ترین و كین توزترین دشمنان اهل‏بیت بود، با طعنه و طنز، تشنگی امام را مطرح مي‏كرد. پس از آن كه آب را به روی فرزند زهرا بستند، شمر گفت: هرگز آب نخواهید نوشید تا هلاك شوید.

عباس بن علی(ع) به سیدالشهدا گفت: ای ابا عبدالله، مگر نه این كه ما برحقّیم؟

فرمود: آری.

پس از آن، اباالفضل بر آنان كه مانع برداشتن آب شده بودند حمله آورد و آنان را از كنار آب پراكنده ساخت تا آن كه همراهان امام آب برداشتند و سیراب شدند.(1)

حلقة محاصرة فرات تنگتر و كنترل شدیدتر شد و برداشتن آب از فرات دشوار گشت. در نتیجه، تشنگی و كم آبی در خیمه‏های امام حسین(ع) آشكار شد و عطش بر كودكان بیشترین تأثیر را داشت. چشمها و دلها در پی عباس رشید بود تا برای این مشكل چاره‏ای بیندیشد و آبی به خیمه‏ها برساند.

حسین بن علی(ع) برادر رشیدش عباس را مأمور كرد تا مسؤولیت تهیة آب را برای خیمه‏ها به عهده گیرد. او سقّایي‏تشنه كامان را عهده دار شد. همراه سی مرد سوار از بنی هاشم و دیگر یاران و بیست نفر پیاده، كه تحت فرمانش بودند، به‏سوی فرات روان شد. پرچم این گروه را به«نافع بن هلال» سپرد. فرات در محاصرة نیروهای دشمن بود. برای برداشتن آب مي‏بایست با عملیاتی قهرمانانه، ضمن درهم شكستن حلقة محاصره، مشكها را پر از آب كرده به اردوگاه باز آورند.

گروه به شطّ رسیدند. مشكها را پر كرده بیرون آمدند. در برگشت از فرات بودند كه نگهبانان فرات راه را بر آنان بستند تا مانع آبرسانی به خیمه‏ها شوند. ناچار درگیری پیش آمد. جمعی به نبرد پرداختند و مأموران فرات را مشغول ساختند و جمعی دیگر آب را به مقصد رساندند. عباس و نافع، در جمع گروهی بودند كه نبرد مي‏كردند، هم در مرحلة اوّل كه مي‏خواستند وارد فرات شوند، هم هنگام باز آوردن آب.(1)

این نخستین برخورد نظامی بین گروهی از یاران امام حسین(ع) با سپاه كوفه در ساحل رود فرات بود. عباس دلاور خود را آماده ساخته بود كه در هر جا و هر لحظه كه نیاز به فداكاری باشد، از جان مایه بگذارد و در خدمت حسین بن علی(ع) و فرزندان پاك او باشد.

 

  امان نامه

 

صدایی از پشت خیمه‏های امام حسین(ع) به گوش رسید. صدای ابلیس، صدای وسواس خنّاس، صدای «شمر» كه میگفت: «خواهر زادگانِ ما كجایند؟» او اباالفضل و سه برادرش را صدا مي‏زد.(1) برای آنان امان نامه آورده بود.

یك بار دیگر نیز پیش از این، دایی اباالفضل از ابن زیاد برای او خطّ امان گرفته بود، ولی عباس مؤدّبانه آن را ردّ كرده بود.(1) این بار شمر برای جدا كردن اباالفضل از جمع یاران امام آمده بود.

عباس ابتدا اعتنایی نكرد و گوش به آن صدا نسپرد، چون صاحب صدا و هدف او را مي‏دانست. امام حسین(ع) فرمود: برادرم عباس، هر چند او فاسق است، ولی جوابش را بده و ببین چه كار دارد.

عباس همراه سه برادر دیگرش از خیمه بیرون آمدند. شمر امان نامه‏ای را كه از ابن زیاد، والی كوفه، برای آنان گرفته بود به عباس عرضه كرد و گفت: اگردست از حسین بكشید و به سوی ما بیایید جانتان در امان خواهد بود.

عباس، خشمگین از این همه گستاخی و پررویی، نگاهی غضب آلود به شمر افكند و بر سرش فریاد كشید:

»نفرین و خشم و لعنت خدا بر تو و بر «امان» تو! دستت شكسته باد ای بی آزرم پست! ایا از ما مي‏خواهی كه دست از یاری شریف‏ترین مجاهد راه خدا، حسین پسر فاطمه برداریم و او را تنها گذاریم و طوق اطاعت و فرمانبرداری لعینان و فرومایگان را به گردن افكنیم؟ آیا برای ما امان مي‏آوری درحالی كه پسر رسول خدا را امانی نیست؟!«(1).

در نقل دیگری است كه فرمود: «امان خدا بهتر از امان عبیداللّه است»(1

آن تبهكار سرافكنده و ناكام بازگشت. شمر مي‏خواست با جذب عباس، ضمن آن كه ضربه‏ای به سپاه حسین بن علی(ع) مي‏زند، جبهة كوفه را هم تقویت كند. بی شك، عباس دلیرمردی جنگاور بود و مظهر خشم علی(ع)، حضورش در میان اصحاب سیدالشهدا بسیار با اهمیت و مایة قوّت قلب آنان بود. امّا دشمنان حق و پیروان باطل، همیشه نادان وكوردلند. مگرعباس در این لحظه‏های سرنوشت ساز و در آستانة شهادتی شكوهمند، فرزند فاطمه را تنها میگذارد و خود را از یك سعادت ابدی محروم مي‏سازد!

شمر به آن سوی رفت، عباس بن علی هم به سوی امام آمد. در این هنگام «زُهیر» به عباس گفت: مي‏خواهی ماجرایی را برایت نقل كنم و سخنی را كه خودم شنیده‏ام بازگویم؟

عباس گفت: بگو.

آنگاه زهیر بن قین ماجرای درخواستِ علی(ع) از عقیل را در مورد معرّفی زنی از قبیلة شجاعان، كه برای او فرزندی رشید و شجاع بیاورد، بازگو كرد و افزود: پدرت علی، تو را برای چنین روزی مي‏خواست؛ مبادا امروز از یاری برادر و حمایت برادرانت كوتاهی كنی!

عباس پاسخ داد: ای زهیر، آیا در روزی این چنین، تو مي‏خواهی به من روحیه بدهی و تشویقم كنی؟ به خدا سوگند، امروز چیزی نشان دهم كه هرگز ندیده‏ای و حماسه‏ای بیافرینم كه نشنیده‏ای...(1).

     من و از حق جدا گشتن، شگفتا

          به ناحق، همصدا گشتن، شگفتا

     من و راه خطا، هیهات هیهات

          من و ترك وفا، هیهات هیهات

 

 

 مهلت شب عاشورا

 

بعد از ظهر روز نهم محرّم بود. روز به آخر مي‏رسید، امّا به نظر مي‏رسید كه جنگ، اجتناب ناپذیر است. آفتاب مي‏رفت تا چهرة خونرنگ خود را در نقاب مغرب پنهان سازد و غروبی غمگین از افق اشكار شود.

در میان سپاه كوفه هلهله‏ای بود كه صدای آن به گوش یاران امام هم مي‏رسید. گویا برای حمله آماده مي‏شدند. آنان به‏غلط مي‏پنداشتند كه مي‏توانند حسینیان را به سازش و تسلیم وا دارند، درحالی كه جبهة حق، سعادت را در شهادت و بهشت را زیر سایة شمشیرها مي‏دانستند: »الجنّةُ تحتگ ظِلال السُّیوفِ«.(1)

عمرسعد (فرمانده سپاه كوفه) فرمان حمله داد. نیروهای دشمن آماده شدند، جمعی هم به طرف اردوگاه امام حسین(ع) تاختند. صدای سم اسبهایشان هرچه نزدیك‏تر مي‏شد.

امام كه درون خیمه بود، برادرش «عباس» را مأموریت داد تا از هدف وخواستة آنان كسب اطلاع كند. این سرور جوانان بهشتی، پارة تن پیامبر و سالار شهیدان عالم به برادرش فرمود: جانم فدایت عباس!(1) سوار شو، برو ببین اینان چه میگویند، چه مي‏خواهند، برای چه به این سو تاخته‏اند.

عباسِ رشید همراه بیست تن از یاران، بیرون شتافتند و برای گفتگو با مهاجمان به آن سوی رفتند. عباس پیام امام را رساند و هدفشان را جویا شد. آنان گفتند: حسین بن علی یا باید تسلیم شود و سر بر فرمانِ امیر كوفه نهد و با یزید بیعت كند یا آمادة نبرد باشد.

عباس با شتاب، عنان كشید تا حرف آنان را به امام برساند. در این فاصله برخی از همراهان عباس ازجمله زهیربن قین و حبیب بن مظاهر با آنان به گفتگو پرداختند و نصیحتشان كردند كه دست از جنگ با حسین بردارند و دامان خود را به ننگ كشتنِ فرزند پیغمبر نیالایند، امّا آنان گوش شنوایی برای این گونه حرفها نداشتند.

امام پاسخ داد: بیعت و سازش كه هرگز، امّا برای جنگ آماده‏ایم؛ ولی برادرم عباس، برو و اگر بتوانی از اینان امشب را مهلت بگیر تا فردا صبح، مي‏خواهم امشب را به عبادت خدا و نماز و دعا بپردازم؛ من نماز و تلاوت قران و دعا و استغفار را بسی دوست مي‏دارم1

و... مهلت داده شد. یك واحد از سواران عمرسعد، در شمال كاروان حسین(ع) موضع گرفتند و به نوعی محاصره پرداختند، شاید برای آن كه مانع رسیدن نیروهای امدادی به اردوی امام شوند یا مانع برداشتن آب یا مانع فرار....

سپاه كوفه و فرماندهان آن، با خیالی خام، همچنان امید داشتندكه فردا شود و حسین بن علی تسلیم گردد و او را نزد امیر،عبیدالله بن زیاد ببرند.

عباس، جانِ جدایی ناپذیر از حسین بود. در همین ایام، در دیدار شبانة امام حسین(ع) و عمر سعد، كه در محلّی میان دو اردوگاه انجام گرفت و امام مي‏كوشید كه عمر سعد را از دست زدن به جنگ باز دارد، امام به همة همراهان فرمود كه بروند؛ تنها عباس و علی اكبر را با خود داشت. عمر سعد هم فقط پسر وغلام خود را در كنار خویش داشت(1). حضور عباس در كنار امام حسین(ع) در دیدار و مذاكره‏ای با آن حساسیت، جایگاه والای او را نزد امام نشان مي‏دهد. او دل به امام سپرده وعاشق امام بود. تصوّر جدایی از امام در ذهن او راه نداشت:

     دل رهاندن ز دست تو مشكل

          جان فشاندن به پای تو آسان

     بندگانیم جان و دل بركف

          چشم بر حكم و گوش بر فرمان(1

و او هم دل به امام باخته بود و هم گوش به فرمانش سپرده بود.

 

 

 شب تجلّی وفا

 

برای یاران ابا عبدالله شب عاشورا آخرین شب بود. فردایش روز فداكاری و حماسه آفرینی و روز به اثبات رساندن ادّعای صدق و وفا بود. روز از خود گذشتن، به خدا رسیدن، در راه دین عاشقانه جان دادن و از مرگ نهراسیدن و به‏روی مرگ لبخند زدن.

در آن شب، امام حسین(ع) آخرین سخنها و سخن آخر را با یاران در میان نهاد. همة اصحاب را در خیمه‏ای گرد آورد. پس از حمد و ثنای الهی، با صدایی رسا و پرحماسه، آنان را مخاطب قرار داد و از جنگ سخت فردا و انبوه دشمن و سرنوشت شهادت سخن گفت و از این كه هركس بماند، شهید خواهد شد. از آنان خواست كه هركس مي‏خواهد برود، مانعی نیست و این كه فردا هر شمشیری كه از نیام بر آید دگربار نیامش را نخواهد دید.

سپرها سینه‏ها هستند

شرابی نیست، خوابی نیست

كنار آب مي‏جنگیم و آبی نیست

به پاس پاكی ایمان ز ناپاكان كافر، داد میگیریم

تمام دشت را یكبار

به زیر هیبت فریاد میگیریم

و پیروزی از ان ماست

چه با رفتن، چه با ماندن...(1)

و سكوت... تا هر كه مي‏خواهد در تاریكی شب برود. رفتني‏ها قبلا رفته بودند، آنان كه مانده‏اند گران عهد و وفادار و استوارند، با ایمان، شهادت طلب و آهنین اراده. سخن امام به پایان نرسیده، پاسخ وفا از یاران برخاست.

نخستین كسی كه برخاست و اعلام وفاداری و نبردتا آخرین قطرة خون كرد، عبّاس بود. دیگران هم لای در لای سخنانی همانگونه بر زبان آوردند و پاسخشان این بود كه:

چرا برویم، كجا برویم، برویم كه پس از تو زنده بمانیم؟! خداوند چنین روزی را هرگز نیاورد!(1) به مردم چه بگوییم؟ اگر نزد آنان برگشتیم، بگوییم سید و سرور و تكیه گاهمان را رها كردیم و در معرض تیرها و شمشیرها و نیزه‏ها گذاشتیم و طعمة درندگان ساختیم و به خاطرعلاقه به زندگی، گریختیم؟ معاذالله! بلكه باحیات تو زنده مي‏مانیم و در ركاب تو مي‏میریم.(1)

الا... فرزند پیغمبر،

سخن ازجان مگو، جان چیز ناچیز است

تو جان هستی،

أگر نابود گردی، بی تو جانی نیست

چه بی تو، پیروانت را امانی نیست.

پس از عباس، سخن یاران دیگر هركدام موجی از صداقت و وفا داشت. آنچه كه فرزندانِ عقیل گفتند، كلام شورانگیز مسلم بن عوسجه و سعید بن عبداللّه، سخنان حماسی زهیربن قین، وفاداری محمد بن بشیر، حتی آنچه قاسم نوجوان گفت و شهادت در ركاب عموجان را شیرین‏تر از عسل دانست، همه و همه جلوه‏هایی از ایمان سرشار آنان بود.

اصحاب امام به خیمه‏های خود رفتند: هم به آماده سازی سلاح خویش برای نبرد فردا مشغول شدند، هم به عبادت و تلاوت و نیایش پرداختند.

امّا عباس در این واپسین شب، مأموریت ویژه ای هم داشت. او چشمِ بیدارِ اردوگاه امام وقهرمان نستوه جبهة حق بود. كار كشیك و نگهبانی و حفاظت از خیمه‏ها بر عهدة او بود. سوار بر اسب، شمشیر را حمایل ساخته و نیزه‏ای در دست،اطراف خیمه‏ها میگشت(1) و در این آخرین شب مي‏خواست كودكان و زنان، آسوده و بی هراس بخوابند و از تعرّض و تعدّی دشمن در امان باشند.

آن شب، دشمنان بیمناك بودند و فرزندان حسین آسوده به خواب رفتند. امّا شب یازدهم كه عباس شهیدشده بود، وضع بر عكس بود و ترس و بیم در دل كودكانِ اهل بیت خانه كرده بود.(1)

عباس بن علی در شب عاشورا پیوسته به یاد خدا بود و تا صبح پاسداری مي‏داد. كسی جرأت نداشت به خیمه‏های اهل‏بیت نزدیك شود. آن شب گذشت، شبی اندوهبار و پرهراس تا فردایی پرحماسه و صبحی خونین طلوع كند، تا شاهد وفای عباس و حماسه آفرینی یاران خالص و خدایی اباعبد الله (ع) باشد.

 

 روز خون، روز شهادت

 

صبح عاشورا دو سپاه رو در روی هم قرار داشتند، سپاه نار و سپاه نور. حسین بن علی(ع) همان یاران اندك خویش را كه به صد نفر نمي‏رسیدند سازماندهی كرد. «زهیر» را به فرماندهی جناح راست لشكر،«حبیب» را به فرماندهی جناح چپ سپاه خود گماشت. علم را به دست پر توانِ برادرش اباالفضل سپرد و خود و بني‏هاشم در قلب سپاه قرار گرفتند.(1)

علمداری در میدانهای نبرد قدیم نقشی حسّاس داشت. پرچمدارانِ جنگ را از با صلابت‏ترین و مقاوم‏ترین نیروهای مؤمن انتخاب مي‏كردند. امام از آن جهت علم را به عباس سپرد كه قمر بني‏هاشم، كفایت بیشتر و توان افزون‏تر برای حمل پرچم و مقاومت در میدان و استواری در رزم داشت و از دیگران شایسته‏تر بود.

عاشورا صحنة رساندن پیام، اتمام حجّت، بیم دادن وانذار بود. چندین بار امام و یاران ویژه او، خطاب به سپاه دشمن سخن گفتند، شاید كه بر اثر این خطابه‏ها و موعظه‏ها وجدانشان بیدار شود و خون پسر پیامبر را نریزند. امّا دلهای آنان سنگتر از آن بود كه این موعظه‏ها و هشدارها در آن اثر كند.

فاصله خیمه گاه تا میدان چند صد متر مي‏شد. در یكی از مراحلی كه امام به میدان رفت و خطاب به آن قوم سخنرانی كرد، حرفهای امام به خواهرش رسید. صدای گریه و شیون از زنان و كودكان برخاست. حضرت، عبّاس و علی اكبر را نزد آنان فرستاد كه آنان را ساكت كنند، چرا كه آنان از این پس گریه‏ها خواهند داشت.(1)

آتش جنگ افروخته شد و ابتدا به صورت نبرد تن به تن. از طرفین، دلیر مردانی قدم در میدان میگذاشتند و مي‏جنگیدند. سپاه اندك و پرتوان امام، چه در نبرد تن به تن و چه در هجوم دسته‏جمعی، با حمله‏های دلیرانة خویش دشمن را مي‏پراكندند. زمین زیر گامهای استوارشان مي‏لرزید. مي‏رزمیدند، مجروح مي‏شدند، بر زمین می غلتیدند، مي‏كشتند و كشته مي‏شدند و زیباترین حماسه‏های جاوید را مي‏آفریدند.

عباس بن علی همچنان علم بر دوش، هدایت و فرماندهی مي‏كرد و از بامداد عاشورا تا لحظة شهادت، یك نفس آرام نداشت. گاهی به مدد مجروحی مي‏شتافت، گاهی به یاری یك رزمنده و نجات او از محاصرة دشمن مي‏پرداخت، گاهی به حمله‏های برق آسا در میدان مي‏پرداخت و صفوف دشمن را از هم مي‏درید و چون شیر مي‏غرّید و مي‏خروشید.

در یك نوبت، چهار نفر از یاران امام كه ازكوفه آمده و به او پیوسته بودند و اسب نافع بن هلال در اختیارشان بود در میدان مي‏جنگیدند و در محاصرة سپاه كوفه قرار گرفتند. این چهار تن عبارت بودند از عمروبن خالد، سعد، مجمع بن عبدالله و جنادة بن حارث. شرایطی بحرانی پیش امده بود و موقعیت، بازوی اباالفضل را مي‏طلبید. حسین بن علی(ع) برادرش عباس را صدا كرد و او را به یاری آنان فرستاد. حملة عباس، محاصره كنندگان را فراری داد و ان چهار نفر از صحنه نجات یافتند. آنان زخمی بودند. عباس مي‏خواست آنان را به پشت خطّ حمله و نزد امام برگرداند. امّا گفتند: عباس، ما را كجا مي‏بری؛ ما تصمیم به شهادت گرفته‏ایم، ما را واگذار. دوباره به جهاد پرداختند. آنان حمله مي‏كردند و علمدار كربلا هم همراهي‏شان مي‏كرد و نقش مدافع از آنان را داشت. آن‏قدر جنگیدند تا همه یكجا و كنار هم به شهادت رسیدند.(1)

هجوم دشمن هر لحظه افزایش مي‏یافت و تعداد شهیدان جبهة امام نیز بیشتر مي‏شد. هرگاه كه اوضاع نبرد تیره و تار مي‏شد و هجوم سپاه كوفه شدید مي‏شد عباس پا در ركاب مي‏نهاد و با حملات خود كوفیان را تار و مار مي‏كرد. مایة آرامش خاطر حسین بن علی(ع) بود. برادرانش را به جهاد تشویق مي‏كرد. به سه برادر خویش گفت كه به میدان روند و از امام دفاع كنند.برادرانش هر سه به فیض شهادت رسیدند.(1)

روز عاشورا از ظهر گذشته بود، نبرد ادامه داشت. یاران امام تعدادی در خاك و خون غلتیده بودند. نافع بن هلال، عابس شاكری، حبیب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه، حرّ، جون، زهیر بن قین، حنظله، عمروبن جناده و خیلي‏های دیگر شهید شده بودند. تشنگی بر اردوگاه امام حاكم بود.

نوبت به جوانان بنی هاشم رسیده بود. علی اكبر نخستین هاشمیی بود كه شربت شهادت نوشید. دیگران هم در پی او رفتند. مظلومیت، تنهایی و تشنگی بي‏تاب كننده بود. امّا عباس، همچنان پرچم مبارزه را استوار در دست داشت و سایه وار در پی امام حسین بود وخود را سپر حفاظتی او ساخته بود.

تشنگی بر حسین بن علی(ع) غلبه كرده بود. سوار بر اسب شد و به قصد فرات، بر بلندی مشرفِ بر آب بالا امد. مي‏خواست خود را به آب فرات برساند و رفع عطش كند.عباس هم در برابر او بود و مراقب حضرت. فرمان به سپاه كوفه رسید كه مانع ورود امام به فرات شوند، چون مي‏دانستند اگرامام آب بنوشد و رمقی تازه كند، تلفاتشان بسیار خواهد بود. گروهی در برابر امام صف آرایی كردند و تیراندازی به سوی امام آغاز شد. پانصد نفر مأمور بر آب بودند و در آن هیاهو میان امام و عباس فاصله انداختند. گرد عباس را گرفتند و او را از حسین بن علی جدا كردند. امّا عباس به تنهایی با آنان درگیری شدیدی داشت و مجروح شد و خود را از آن جا به امام رساند.(1)

 

 

  حماسة ساحل فرات

 

برای دلاورِ غیوری همچون عباس، دشوارترین مسؤولیت، ماندن برای نوبت آخر است. برای او كه جانی لبریز از ایمان و قلبی سرشار از شور و شهادت طلبی داشت، ماندن تا اخرین لحظات عاشورا و تحمّل آن همه داغِ برادران و یاران و غربت و مظلومیتِ سیدالشهدا بسیار سنگین بود، امّا تكلیفی بود كه بر عهده داشت.

نیروهای تحت فرمان عباس به شهادت رسیدند. او به‏عنوان فرمانده بي‏سپاه چه مي‏توانست بكند؟ سردار تنها و بي‏لشكر، احساس تنهایی و دلتنگی كرد. وقتی دید كه چه ستاره‏های درخشانی بر زمین كربلا افتاده و چه قهرمانان آزاده‏ای به خون غلتیده‏اند و برادرن و برادرزادگان و اصحابِ با وفا و مخلص امام بر ریگزار تفتیدة كربلا بر خاك آرمیده‏اند، شوق پیوستن به آنان در درونش التهابی عجیب پدید آوردواشتیاق زایدالوصفی به شهادت، او را به حضور امام‏حسین كشید تا اجازة میدان و رخصتِ نبرد نهایی را بگیرد.

امّا امام اجازه نداد و فرمود: «انت صاحبُ لوائی؛ تو پرچمدار منی». یعنی اگر تو به میدان روی و كشته شوی، پرچم اردوی حسینی فرو خواهد افتاد. او به تنهایی برای امام حسین، مثل یك سپاه بود و حامی امام و مدافع خیمه‏ها و باز دارندة دشمنان از هجوم به زنان و كودكان.

امّا بی تابی عباس برای جهاد و شهادت، بیش از آن بود كه بتوان او را به درنگ وا داشت، با اصرار از امام رخصت میدان طلبید و گفت:از این منافقان دلم به تنگ آمده است، مي‏خواهم انتقام خویش را از آنان بستانم.(1)

درست است. داغ آن همه شهید بر دل عباس نشسته است. دشوار است كه این شیر بیشة شجاعت و نمونة والای رشادت را نگه داشت. امّا كودكان هم تشنه بودند و صدای العطش آنان بلند بود. عباس هم منصب سقایی و آب‏رسانی به خیمه‏ها را داشت.

عباس خود نیز تشنه بود، امّا وقتی نگاهش به بي‏تابی كودكان امام حسین(ع) و كاروان كربلا مي‏افتاد و چهره‏های زرد و لبهای خشكیدة آنان و مشكهای خالی را مي‏دید و ناله‏های «واعطشاه» را از آن خردسالانِ گریان مي‏شنید، تشنگی خود را از یاد مي‏برد.

امام از عباس خواست كه حال كه مي‏خواهی بروی، پس آبی برای این كودكان تشنه فراهم كن: یا از دشمن بخواه یا از فرات بیاور؛ آنگاه این تو و این میدان و این نبرد با این فرومایگان پست.

اباالفضل به سوی سپاه كوفه رفت. آنان را موعظه كرد، از خشم خدا بیمشان داد و خطاب به ابن سعد گفت:

«ای پسر سعد، اینك این حسین، پسر  دختر پیامبر است. یاران و خاندانش را كشتید. خانواده و فرزندانش تشنه‏اند. آبی به آنان بدهید كه عطش، دلهایشان را كباب كرده است و...«.

سخن عباس آنان را به تكاپو وا داشت. همهمه‏ای میانشان افتاد. برخی دلشان به رحم آمد و اشك در چشمشان نشست، امّا از آن میان «شمر» فریاد زد: ای پسر علی، اگر روی زمین همه آب باشد و در اختیار ما، هرگز یك قطره از آن هم به شما نخواهیم داد، مگر آن كه تن به بیعت با یزید بدهید.

عباس در برابر این همه فرومایگی و پستی و خبث، چه مي‏توانست بگوید یا چه كند؟ نزد برادرش برگشت و طغیان و سركشی آنان را به عرض امام رسانید. در همین حال بود كه صدای كودكان را شنید: العطش... العطش! آب... آب.

عباس دید كه آنان در آستان هلاكتند، با این لبان خشكیده و چهره‏های رنگ لاریده و چشمان بی فروغ. عباس زنده باشد و حال كودكان امام، این چنین؟... سوار بر اسب شد، مشكی به دوش انداخت و شمشیر برگرفت و به سمت فرات تاخت وچنان حمله كرد كه حلقة محاصره را از هم درید و خود را به‏آب رساند. مشك را پر از آب كرد تا این مایة حیات و طراوت را به خیمه‏های بی آب و افسرده و لبهای خشكیده برساند.

سینه‏اش از عطش مي‏سوخت. آب سرد و گوارای فرات هم پیش چشمانش موج زنان میگذشت. دست عباس رفت تا كفی از آب بردارد و بنوشد، امّا موج تند یك احساس انسانی، موجی از وفا در ضمیرش جوشید، به یاد وصیت علی(ع) درشب شهادتش و به یاد لبهای تشنة امام حسین و كودكان عطشان افتاد. بنوشد یا ننوشد؟ این‏جا بود كه صحنة ازمون وفا پیش آمده بود و جدالِ عقل و عشق:

     عقل گفتش تشنه كامی، نوش كن

          عشق گفتش بحر غیرت جوش كن

     آب گفتش بر صفای من نگر

          قلب گفتش در وفای من نگر

     عافیت گفتش كف ابی بنوش

          عاطفت گفتش كه چشم از وی بپوش

     تشنگی گفتش تو را سازم هلاك

          رستگی گفتش كه از مردن چه باك؟(1)

جان عباس با جان حسین پیوند داشت، یك روح در دوبدن بودند. عباسِ وفادار چگونه از شطّ فرات آب گوارا بنوشد، در حالی كه لبهای حسین از تشنگی خشكیده است؟ هرگز، این رسم وفا به برادر نیست. به خود خطاب كرد:

»ای نفس، پس از حسین زنده نباشی! این حسین است كه در آستانة مرگ و شهادت است و تو آب سرد مي‏نوشی؟! به خدا سوگند، این هرگز رسم دینداری من نیست«.(1)

و آب را بر فرات ریخت. به یاد عطش حسین، آب ننوشید تا خودش نیز همچون برادرش لب تشنه شهادت را استقبال كند و به این صورت، آموزگار راستین وفا باشد.

     آب مي‏خواست ببوسد لبت، امّا هیهات

          این سبك مایه، كم از همّت و مقدار تو بود

 

مشك را بر دوش افكند و راه خیمه‏ها را در پیش گرفت.  امّا نگهبانان شطّ فرات، راه را بر او بستند. عباس چاره‏ای جز نبرد با آنان نداشت. جنگی سخت میان سقای كربلا و آن فرومایگان در گرفت. عباس بن علی گوشه‏ای از شجاعت خویش را نشان داد. هیچ كس به تنهایی جرأت رویارو شدن با او را نداشت، از این‏رو به صورت گروهی بر او مي‏تاختند تا در محاصره‏اش قرار دهند. او نمي‏خواست با آنان رسماً جنگ كند. هدفش آن بود كه آب را سالم به خیمه‏ها برساند. از هر طرف بر او حمله آوردند و عباس شمشیر مي‏زد و راه میگشود و پیش مي‏آمد. رجز مي‏خواند و آنان را از دور و بر خود مي‏پراكند. امّا در این گیر و دار، تیغی كه بر دست او فرود آمد، دست راست او را قطع كرد. با از دست دادن یك دست، بی آن كه روحیهء مقاومتش را از دست بدهد به نبرد ادامه مي‏داد و این گونه رجز مي‏خواند:«به خدا سوگند، اگر دست راستم را قطع كردید، من تا ابد از دینِ خود حمایت مي‏كنم و از امام راستینی كه یقینی صادق دارد و فرزند پیامبر پاك و امین است«(1).

دستان او در راه شرف و مردانگی قلم شد تا قلم تاریخ، این فضیلتها را برای او در ساحل رودِ همیشه جاری خوبي‏ها بنگارد. آن دستی كه به حمایت از حق برافراشته شده و به یاری حسین بر خاسته بود و از آن دست، كرم و عطا و بزرگواری مي‏تراوید و رفته بود تا برای خیمه‏ها آب بیاورد، قطع شد، ولی راه او قطع نشد؛ ایمانش استوار بود و هدفش باقی. عباس سوگند خورده بود كه همواره از«دین» و از«امام» پشتیبانی كند، بگذار دست هم فدای آن هدف شود. آن قدر كه به رساندن آب به خیمه گاه و سیراب كردن تشنگان علاقه و همّت داشت، برای حفظ جان خویش اندیشه نمي‏كرد.

اباالفضل، گاهی نعره مي‏زد و خروش بر مي‏آورد تا در دل مهاجمان هراس افكند و گاهی رجز مي‏خواند. خروشهای عباس در میدان نبرد، عصارة همة فریادهای درگلو بشكستة حق طلبان بود. عباس، درحالی كه شمشیر را به دست چپ گرفته بود، به پیكار خویش ادامه داد.امّا یكی از نیروهای دشمن به نام حكیم بن طُفیل، كه پشت درخت خرمایی كمین كرده بود، ضربتی بر دست چپ اباالفضل فرود آورد و آن دست هم از كار افتاد. امّا عباس نه از تكاپو افتاد و نه امیدش را از دست داد و این گونه رجز خواند:

»ای نفس، از كافران نترس! تو را بشارت باد به رحمت پروردگار، همراه پیامبر برگزیدة خدا. اینان با ستم خویش دست چپم را قطع كردند. خدایا اتش دوزخ را به آنان بچشان«(1).

از آن پس، تیری هم به مشك خورد و آب مشك، همراه امید عباس بر خاك ریخت.

     چشمم از اشك پر و مشك من از آب، تهی است

          جگرم غرقه به خون و تنم از تاب، تهی است

     به روی اسب، قیامم به روی خاك، سجود

          این نماز ره عشق است، از آداب، تهی است(1)

تیری بر سینة عباس فرود آمد. یك نفر هم از این فرصت استفاده كرده، گرزی آهنین بر سر ‎آن حضرت فرود آورد و لحظه‏ای بعد،عباس رشید از فراز اسب برزمین افتاد و در پی ضربات مهاجمان به شهادت رسید، درحالی كه 34 سال از عمرش میگذشت.

این گونه آن حیات نورانی به فرجام خونین شهادت انجامید وعباس، در كنار آب، پس از جهادی عظیم و نبردی حماسی جان باخت و پیكر خونین و فرق شكافته و دستان بریده‏اش در ساحل فرات، سندی برای وفای او شدند.

وقتی حسین بن علی(ع) خود را به بالین عباس رساند و علمدار خویش را غرق درخون و كشته یافت، فرمود: اكنون كمرم شكست و چاره و تدبیرم گسست.

پیكر عباس در میدان جنگ ماند و امام به خیمه‏ها بازگشت، با یك دنیا اندوه كه از شهادت برادرش بر دل داشت. بازگشت تا خود را برای لحظة دیدار با خداوند آماده كند و با اهل‏بیت خویش، آخرین وداع را داشته باشد.

اینك كه از آن همه ایثار و ادب و دلاوری و وفا و حقگزاری، بیش از هزار و سیصد سال میگذرد، هنوز تاریخ، روشن از كرامتهای عباس بن علی(ع) است و نام او با وفا و ادب و مردانگی همراه است.

آن سردار فداكار با لبی تشنه و جگری سوخته، پا به فرات گذاشت، امّا جوانمردی و وفایش نگذاشت كه او آب بنوشد و امام و اهل‏بیت و كودكان تشنه كام باشند. لب تشنه از فرات بیرون آمد تا آب را به كودكان برساند.

خود از آب ننوشید و فرات را تشنة لبهای خویش نهاد و برگشت و دستِ عطش فرات، دیگر هرگز به دامن وفای عباس نرسید. این ایثار را كجا مي‏توان یافت و این همه فداكاری مگر در واژه میگنجد و با كلام قابل بیان است؟

دستان اباالفضل(ع) قلم شد و این دستها برای آزادگان جهان علم گشت و عباس آموزگار بی بدیل فتوّت و مردانگی در تاریخ شد.(1

 

 

 زیارتگاه عشق

 

خورشید خونرنگ عاشورا غروب كرد. دو روز پس از آن حادثه، پیكر مطهّر شهید بزرگ و سالار سپاه حسین(ع)، سقّای كربلا،علمدار سیدالشهدا، عباس‏بن علی(ع) توسّط گروهی از طایفة بنی اسد دركنار نهرعلقمه به خاك سپرده شد. امام سجاد(ع) كه خود را برای دفن پیكر شهدا به كربلا رسانده بود، نوبت دفن بدن امام حسین و عباس كه شد، شخصاً وارد قبر شد و آن دو پیكر خونین را درون قبر گذاشت.(1)

مدفن مقدّس حضرت ابوالفضل(ع) درفاصله‏ای حدود سیصد متردرشرق قبرمطهّرامام حسین، دریك بلندی در سرراه غاضریه قرار دارد و مزار او جدا از مرقد سیدالشهد است تا مركزیتی برای عاشقان معنویت باشد و قبله و بارگاه ملكوتی و با صفای او هم جایی باشد برای یاد خدا و دعا و نیایش تا دستهای پر نیاز و دعا خوان به درگاه پروردگار بلند شود و به نام اباالفضل، كه باب الحوائج است، متوسّل گردد.

مرقد حضرت عباس در كربلا همواره مورد توجّه شیفتگان حق بوده است و زائرانش با خضوع و خشوع و ادب، با چشمی اشگبار و با احترام به مقام والا و جایگاه رفیع این اسوة وفا و فتوّت، آن را زیارت مي‏كرده و مي‏كنند. و با ارج نهادن به وفا و فداكاری او، از زندگی و شهادت ان سرباز و سردار رشیدِ كربلا الهام میگیرند و درس غیرت مي‏آموزند. این خط، همچنان در فرهنگ شیعی تداوم دارد.

عباس در دل و جان زائران موقعیتی ویژه دارد. او را به‏عنوان باب الوائجی كه در حرمش حاجت مي‏دهد مي‏شناسند. مهابت نام عباس در دل دوست و دشمن نهفته است، حتی دوستانش از قسم دروغ به نام او مي‏ترسند و بدخواهان هم از بی احترامی به مزار و زائران و حرم اباالفضل هراس دارند و از قهر و غضب عباس حساب مي‏برند.

چه بسیار بزرگانی كه با ادب در آستان اباالفضل به زیارت خاضعانه پرداخته‏اند وچه بسیارحاجتمندانی كه با توسّل به او، حاجت خویش را از خدا گرفته‏اند. زیارت او مورد سفارش وتأكید پیشوایان دین بوده و برای آن، آداب و دستورهای خاصّی گفته‏اند كه در كتابهای دعا و زیارت امده است.

محبوبیت اباالفضل العباس در دل شیعیان از محبّت و احترام ائمّه به آن حضرت سرچشمه میگیرد. آنان كه عاشقانه برای او نذر مي‏كنند و اطعام مي‏دهند، دلباختگان كرامت و جوانمردی و فتوّت اویند. حضرت زهرا عباس را همچون فرزند خود مي‏داند و به او عنایت ویژه دارد.

یكی از مؤمنانی كه همه روزه حرم امام حسین(ع) را زیارت مي‏كرده، امّا حرم حضرت عباس را هفته‏ای یك‏بار زیارت مي‏كرده است، در خواب حضرت زهرا را مي‏بیند. به آن حضرت سلام مي‏دهد، امّا با بي‏اعتنایی آن بانوی پاك رو به رو مي‏شود. میگوید: پدر و مادرم فدایت، چه كرده‏ام كه از من اعراض مي‏كنی؟! می فرماید: چون تو از زیارت فرزندم اعراض مي‏كنی. میگوید: من فرزندت را هر روز زیارت مي‏كنم. حضرت زهرا مي‏فرماید: پسرم حسین را زیارت مي‏كنی، امّا پسرم عباس را كم زیارت مي‏كنی.(1)

تعابیری كه از امام سجاد، امام صادق و حضرت ولی عصر  عجل الله فرجه در گذشته دربارة قمر بنی هاشم نقل كردیم، جایگاه رفیع او را نشان مي‏دهد و ما را مشتاق زیارتش مي‏سازد.

امام صادق(ع) به سرزمین عراق رفت و پس از زیارت قبر حسین بن علی(ع) به سمت قبر عباس رفت، كنار آن مرقد ایستاد و زیارتنامه‏ای خطاب به او خواند(1) تا برای ما نیز الگویی برای عرض ادب به ساحت قمر بني‏هاشم باشد. این زیارتنامه، كه به روایت ابوحمزة ثمالی، از زبان امام صادق(ع) نقل شده است و متنی برای زیارت قبر آن حضرت و ترسیمی از فضایل اخلاقی و جهادی علمدار كربلاست، مفاهیمی همچون تسلیم، تصدیق، وفا، خیرخواهی، جهاد، شهادت، استمرار راه شهدای بدر و... را مورد تأكید قرار داده است. دراین جا به ترجمة قسمتهایی از زیارتنامة آن حضرت اشاره مي‏كنیم:

»سلام خدا و رسولان و بندگان صالح خداوند و همة شهیدان و صدّیقان بر تو باد، ای فرزند امیرالمؤمنین!

گواهی مي‏دهم كه تو نسبت به حسین بن علی(ع) آن امام مظلوم وجانشین پیامبر، تسلیم بودی و صدق و وفا داشتی.

لعنت حق بر قاتلان تو باد، بر آنان كه حق تو را نشناختند و حرمت تو را زیر پا گذاشتند و میان تو و آب فرات، فاصله افكندند.

شهادت مي‏دهم كه تو مظلومانه شهید شدی...

من تابع شمایم و نصرتم برای شما آماده است و دلم تسلیم شماست.

سلام بر تو ای بندة صالح و شایسته و مطیع خدا و رسول و امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسین ».

گواهی مي‏دهم كه تو راهی را رفتی كه شهدای بدر، آن را پیمودند و مجاهدان راه خدا در ان راه با دشمنان دین جنگیدند و از دوستان خدا حمایت و دفاع كردند. خداوند، بهترین و بیشترین و كامل‏ترین پاداش به تو دهد.

گواهی مي‏دهم كه تو نهایت تلاش را در این راه كردی. خداوند تو را در زمرة شهیدان محشور سازد و با رستگاران قرار دهد و بهترین جایگاه را در بهشت به تو عطا كند.

شهادت مي‏دهم كه تو نه سست شدی و نه كوتاهی كردی، بلكه با بصیرت در كار خود عمل كردی، به صالحان اقتدا و از آنان پیروی كردی. خداوند بین ما و بین شما و پیامبرش و اولیایش در منزلهای بهشتیان جمع كند و ما را با شما محشور گرداند«.(1)

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 15:15  توسط گمنام  | 

حدیثی ازامام حسین (ع)

اصلاح امّت، نه قدرت طلبى

«أَللّهُمَّ إِنَّكَ تَعْلَمُ ما كانَ مِنّا تَنافُسًا فى سُلْطان وَ لاَ الِْتماسًا مِنْ فُضُولِ الْحُطامِ وَ لكِنْ لِنَرُدَّ الْمَعالِمَ مِنْ دينِكَ وَ نُظْهِرَ الاِْصْلاحَ فى بِلادِكَ وَ يَأْمَنَ الْمَظْلُومُونَ مِنْ عِبادِكَ وَ يُعْمَلَ بِفَرائِضِكَ وَ سُنَنِكَ وَ أَحْكامِكَ.»:

در باره فلسفه قيامش فرمود :بار خدايا! تو مىدانى كه آنچه از ما اظهار شده براى رقابت در قدرت و دستيابى به كالاى دنيا نيست; بلكه هدف ما اين است كه نشانه هاى دينت را به جاى خود برگردانيم و بلادت را اصلاح نماييم تا ستمديدگان از بندگانت امنيّت يابند و به واجبات و سنّتها و دستورهاى دينت عمل شود.
 
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 15:12  توسط گمنام  | 

قافله عشق درسفرتاریخ

راوی

قافله عشق در سفر تاریخ است و این تفسیری است بر آنچه فرموده اند: كل یوم عاشورا و كل ارضٍ كربلا... این سخنی است كه پشت شیطان را می لرزاند و یاران حق را به فیضان دائم رحمت او امیدوار می سازد.

... و تو ، ای آن كه در سال شصت و یكم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بوده ای و اكنون ، در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشریت ، پای به سیاره زمین نهاده ای ، نومید مشو ، كه تو را نیز عاشورایی است و كربلایی كه تشنه خون توست و انتظار می كشد تا تو زنجیر خاك از پای اراده ات بگشایی و از خود و دلبستگی هایش هجرت كنی و به كهف حَصینِ لازمان و لامكان ولایت ملحق شوی و فراتر از زمان و مكان ، خود را به قافله سال شصت و یكم هجری برسانی و در ركاب امام عشق به شهادت رسی... یاران! شتاب كنید ، قافله در راه است . می گویند كه گناهكاران را نمی پذیرند ؟ آری ، گناهكاران را در این قافله راهی نیست ... اما پشیمانان را می پذیرند . آدم نیز در این قافله ملازم ركاب حسین است ، كه او سرسلسله خیل پشیمانان است ، و اگر نبود باب توبه ای كه خداوند با خون حسین میان زمین و آسمان گشوده است ، آدم نیز دهشت زده و رها شده و سرگردان ، در این برهوت گمگشتگی وا می ماند . « زهیر بن قَین بَجلی » را كه می شناسید ! مردانی از قبیله « بنی فزاره » و « بجیله » گویند : « آنگاه كه ما همراه با زهیربن قین بجلی از مكه بیرون آمدیم... در راه ناگزیر با كاروان حسین بن علی همسفر شدیم .» آنها می گویند كه : « ما را ناگوارتر از آنكه با او در جایی هم منزل شویم ، هیچ چیز نبود... چرا كه زهیر از هواداران عثمان بن عفان خلیفه سوم بود .» « ما در این سو و حسین در آن سو اردو زدیم . برسفره غذا نشسته بودیم كه فرستاده ای از جانب حسین(ع) آمد و سلام كرد و با زهیرگفت :‌ابا عبدالله الحسین مرا فرستاده است تا تو را به نزد او دعوت كنم و ما هر آنچه را كه در دست داشتیم ،‌انداختیم و خموش نشستیم ،‌ آنچنان كه گویا پرنده ای بر سر ما لانه ساخته است . » « ابی مخنف » گوید : از « دَلهم » دختر  « عمرو» كه همسر زهیر بود ، اینچنین روایت شده است :‌ « من به زهیر گفتم :‌آیا فرزند رسول(ص) خدا تو را دعوت می كند و تو از رفتن امتناع می ورزی ؟ سبحان الله ! بهتر نیست كه به خدمتش بروی ، سخنش را بشنوی و سپس بازگردی ؟ زهیر با ناخشنودی پذیرفت و رفت ، اما دیری نگذشت كه با چهره ای درخشان بازگشت و فرمود تا خیمه اش را بكنند و راحله اش را نزدیك امام حسین(ع) برند . آنگاه مرا گفت كه تو را طلاق می گویم ؛ ازاین پس آزادی و مرا حقی بر گردن تو نیست ،‌چرا كه نمی خواهم تو نیز به سبب من گرفتار شوی. من عزم كرده ام كه به حسین(ع) بپیوندم و با دشمنانش نبرد كنم و جان در راهش ببازم . سپس مَهر مرا پرداخت و به یكی از عموزاده هایش واگذاشت تا مرا به خانواده ام برساند ... آنگاه به یارانش گفت : از شما هر كه می خواهد ، مرا پیروی كند ،‌و اگر نه ، این آخرین دیدار ماست . بگذارید تا حدیثی را از سال ها پیش ، آنگاه كه در سرزمین« بَلَنجَر » از بلاد خزر نبرد می كردیم برای شما نقل كنم ... از سلمان فارسی ،‌كه چون ما را از كثرت غنایمی كه به چنگ آورده بودیم خشنود دید ، فرمود : اگر امروز اینچنین خشنود شده ای ، آن روز كه سرور جوانان آل محمد(ص) را درك كنی و در ركاب او شمشیر زنی ، تا كجا خشنود خواهی شد ؟ یاران ! اكنون آن تقدیر محتومی كه انتظار می كشیدم مرا دریافته است و باید شما را وداع گویم .» و از آن پس ، زهیر بن قین بجلی نیز به خیل عاشوراییان پیوست . « عبدالله » پسر « سلیم » و « مذری » پسر « مشمعل » كه هر د و از طایفه « بنی اسد » بوده اند، گفته اند كه ما چون از مناسك حج فارغ شدیم در این اندیشه بودیم كه هر چه سریع تر خود را به كاروان حسین برسانیم و بنگریم كه سرانجام كارش به كجا خواهد كشید . شتاب كردیم و چون در منزل « زَرود» خود را به آن حضرت رساندیم ، مردی از اهالی كوفه را دیدیم كه با دیدن كاروان حسین بن علی(ع) به بیراهه زد تا با او رودر رو نشود . امام كه ایستاده بود تا او را ببیند ، دل از او برید و به راه افتاد . ولكن ما خود را به او رساندیم تا از اخبار كوفه جویا شویم . از قبیله اش پرسیدیم و چون دانستیم كه او نیز از بنی اسد است سؤال كردیم : « در كوفه چه خبر بود ؟» و او پاسخ داد : « من كوفه را ترك نكردم مگر آنكه دیدم كشته های مسلم بن عقیل و هانی بن عروه را كه در بازار بر زمین می كشند .» بازگشتیم وهمپای كاروان امام آمدیم تا شامگاهی كه درمنزل « ثعلبیه » فرود آمد. فرصتی شد كه به خدمت او رسیدیم و عرض كردیم : « رحمت خداوند بر شما باد!... ما را خبری است كه اگر بخواهی آشكارا و یا پنهانی بر تو بازگو كنیم .»

امام نگاهی به اصحاب خویش انداخت و جواب داد :« من چیزی از ایشان پنهان ندارم.» گفتیم :« آن سوار را كه دیروز غروب هنگام در منزل زرود از شما كناره گرفت به یاد می آورید ؟ ... او مردی بود از قبیله بنی اسد ، خردمند و راستگو ، كه ما را از آنچه در كوفه گذشته است خبر داد ... می گفت كه هنوز از كوفه خارج نشده ، دیده است جنازه های مسلم و هانی را كه در بازار بر زمین می كشیده اند .» امام فرمود :« انا لله وانا الیه راجعون ، رحمت خدا بر ایشان باد !» و این سخن را چند بار تكرار كرد .

گفتیم : « از همین منزل بازگردید. ما در كوفیان نمی بینیم كه به یاری شما قیام كنند و چه بسا كه شمشیرهایشان را به سوی شما بگردانند . » امام (ع) نگاهی به پسران عقیل كرد و از آنان پرسید كه رأی شما در شهادت پدرتان مسلم چیست . آنان گفتند :« والله ما بازنگردیم مگر انتقام خون او را بازگیریم و یا همچون او به شهادت رسیم .» امام رو به ما كرده و فرمود : « بعد از آنها خیری در حیات نیست.» ... و ما دانستیم كه امام هرگز از قصد خویش باز نخواهد گشت. كاروان عشق شب را در آن منزل بیتوته كردند . سحرگاهان به فرموده امام آب بسیار برداشتند و كوچ كردند تا منزلگاه « زُباله» ، كه درآنجا امام را خبر رسید كه قیس بن مسهر نیز به شهادت رسیده است . در بعضی ازمقاتل تردید كرده اند كه آیا نام این فرستاده امام ، قیس بن مسهّر بوده است و یا « عبدالله بن یَقطُر » (برادر رضایی امام ) ، لكن درنحوه شهادت این مظلوم اختلافی در مقاتل وجود ندارد. او را از طَمار قصر به زیر افكنده اند و سرش را «عبدالملك بن عُمَیر »، قاضی كوفه از تن جدا كرده است .

راوی

اكنون هنگام آن است كه در قافله امام ، صف اصحاب عاشورایی از فرصت طلبان ابن الوقت و بادگرایان جدا شود، چرا كه دیگر همه می دانند كوفه در تسخیر ابن زیاد است .از كوفه نسیم مرگ می وزد، نسیمی كه بوی خون گرفته است... اما هنوز راه های بازگشت مسدود نیست و بیابان ، وادی حیرتی است كه از اختیار انسان تا جبروت حق گسترده است . برای آنان كه دل به امام نسپرده اند، این وادی ، عرصه بی فردای دهشتی طاقت فرساست . اما برای اصحاب عاشورایی امام عشق ... آنها دركوی دوست منزل گرفته اند واینچنین ،از زمان و مكان و جبر واختیار گذشته اند ... این باد نیست كه بر آنان می وزد؛ آنها هستند كه برباد می وزند . آنها از اختیار خویش گذشته اند تا جز آنچه او می فرماید اراده ای نكنند و چون اینچنین شد ، جبروت حق از آیینه اختیار تو ساطع می شود . آیینه را رسم این است كه « انا الشمس » بگوید ، اما تو او را اذن مده تا این « انا » را حجاب «هو» كند .

درمنزلگاه زباله ، امام حسین(ع) كاروان را گردآورد و عهد خویش را از آنان برداشت و آنان را به اختیارخویش واگذاشت كه بروند یا بمانند . آمده است كه در اینجا مردم با شتاب از كنار او پراكنده شدند و رفتند و جز همان اصحاب عاشورایی ـ كه می شناسی ـ دیگر كسی با او نماند .

راوی

ای دل! تو چه می كنی؟ می مانی یا می روی؟ داد از آن اختیار كه تو را از حسین جدا كند ! این چه اختیاری است كه برای روی آوردن بدان باید پشت به اراده حق نهاد ؟ ای دل! نیك بنگر تا قلاّده دنیا ا برگردنشان ببینی و سررشته قلاّده را ، كه در دست شیطان است . آنان می انگارند كه این راه را به اختیار خویش می روند ، غافل كه شیطان اصحاب دنیا را با همان غرایزی كه در نفس خویش دارند می فریبد. قافله عشق ازمنزلگاه  « شَراف » نیز گذشت. اولِ روز را كه آزار گرما كمتر است ، همچنان رفتند . نزدیك ظهر ، امام شنید كه یكی از یارانش تكبیر می گوید. فرمود: « الله اكبر، اما تو برای چه تكبیر گفتی؟» گفت : « نخلستانی به چشمم رسیده است .»... اما آنچه او دیده بود ، نخلستان نبود؛ «حر بن یزید ریاحی » بود همراه به هزار سوار كه می آمد تا راه بر كاروان ببندد. چیزی نگذشت كه گردن اسبان نمودار شد . نیزه هایشان گویی شاخ زنبورهای سرخ ، و پرچم هایشان گویی بال سیاه غُراب بود.

راوی

از این سوی، آنك ، سپاه فاجعه نزدیك می شود... اما از دیگر سوی ، این سیاره سرگردان حُر است كه در مدار كهكشانی اش با شمس وجود حسین اقتران می یابد و لاجرم ، جاذبه عشق او را به مدار یار می كشاند . امام كاروان خویش را به جانب كوه «ذوحُسُم » كشاند تا از راه آنان كناره گیرد و چون به دامنه كوه ذوحُسُم رسیدند و خیمه ها را برافراشتند ،‌حربن یزید نیز با هزار سوار از راه رسید ، سراپا پوشیده در سلاح ، تا آنجا كه جز چشمانش دیده نمی شد . امام پرسید : «كیستی ؟» و حر پاسخ گفت :« حُربن یزید » امام دیگر باره پرسید: « با مایی یا بر ما ؟» و حر پاسخ گفت :« بل علیكم » آنگاه امام چون آثار تشنگی را در آنان دید ، بنی هاشم را فرمود كه سیرابشان كنند ؛ خود و اسبانشان را . « علی بن طعان محاربی » گوید:« من آخرین نفر از لشكر حُر بودم كه از راه رسیدم ،‌ هنگامی كه راویه ها بسته بودند و امام بر در خیمه نشسته بود . مرا گفت : راویه را بخوابان . چون من مراد او را در نیافتم بار دیگر فرمود: شتررا بخوابان . شتر را خوابانیدم ، اما از شدت عطش نتوانستم كه آب بیاشامم .امام فرمود : دَرِ مشك را برگردان . و چون من باز كلام او را درنیافتم ، خود برخاست و لب مشك را برگرداند و مرا سیراب كرد ...»

راوی

این حسین است ، سرسلسله تشنگان ، كه دشمن راسیراب می كند... اما هنوز ، گاه آن نرسیده است كه غزل تشنه كامی كربلاییان را بسراییم... حربن یزید نشان داده است كه دروغگو نیست . او در جواب امام كه خورجین آكنده از نامه های مردم كوفه را در برابر او ریخته بود ، می گوید : « ما از زمره آنان نیستیم كه این نامه ها را نوشته اند !» حُر را در همه روایات مربوط به واقعه كربلا باصفاتی چون صداقت، شجاعت ، ادب و حفظ حرمت اهل بیت و مخصوصاً فاطمه زهرا(س) ستوده اند... و اصلاً وقایع كربلا خود شاهدی است برآنكه چراغ فطرت آزادگی و حق جویی هنوز در باطن حر، محجوب تیرگی گناه نگشته است و به خاموشی نگراییده . اما هنوز جای این پرسش باقی است كه انسانی اینچنین را با دستگاه حكومتی ارباب جور چه كار؟ چگونه می توان به منصبی كه حُر در دارالاماره كوفه داشت راه یافت وباز آنچنان ماند كه حُر مانده بود‌؟ « آزادگی » كه با پذیرش ولایت ظالمان در یك جا جمع نمی شود!

راوی

راستی را كه تحلیل وقایع تاریخ سخت دشوار است . سرّ دشواری كار ، در پیچیدگی های روح آدمی است . وقتی كه مه در عمق دره ها فرو می نشیند ، اگر چه تاریكی كامل نیست، اما آفتاب پنهان است و چشم انسان جز پیش پای خویش را نمی بیند . اگر نباشد اینكه آفریدگار، ما را در كشاكش ابتلائات می آزماید ، عاداتمان را متبدّل می سازد و شیاطین پنهان در زوایای تاریك درون را در پیشگاه عقل رسوا می دارد، چه بسا كه دراین غفلت پنهان همه عمر را سر می كردیم و حتی لحظه ای به خود نمی آمدیم . آنچه حُر را در دستگاه بنی امیه نگه داشته ، غفلت است ... غفلتی پنهان . شاید تعبیر « غفلت در غفلت » بهتر باشد ، چرا كه تنها راه خروج از این چاهِ غفلت آن است كه انسان نسبت به غفلت خویش تذكر پیدا كند . هر انسانی را لیله القدری هست كه در آن ناگزیر از انتخاب می شود و حُر رانیز شب قدری اینچنین پیش آمد ... «عمربن سعد » را نیز ... من و تو را هم پیش خواهد آمد .اگر باب یا لیتنی كنت معكم هنوز گشوده است، چرا آن باب دیگر باز نباشد كه : لعن الله امه سمعت بذلك فرضیت به ؟  حرگفت : « من از آنان كه برای شما نامه نوشته اند نیستم . ما مأموریم كه از شما جدا نشویم مگر آنكه شما را به كوفه نزد عبید الله بن زیاد برده باشیم .» امام فرمود : « مرگ از این آرزو به تو نزدیك تر است .» و یاران را گفت تا برخیزند و زین بر اسب ها نهند و زنان و كودكان را در محمل ها بنشانند و راه مراجعت پیش گیرند . این سخن در بسیاری از تواریخ آمده است ، اما به راستی آیا امام قصد مراجعت داشته اند ؟ هر چه هست ،در اینكه لشكریان حر تاخته اند وبر سر راه او صف بسته اند ، تردید نیست. امام می فرماید : « ثكلتك امك! ما ترید مِنّی؟ ـ مادرت در عزای تو بگرید، از من چه می خواهی ؟ » آنچه حر بن یزید در جواب امام گفته ، سخنی است جاودانه كه او را استحقاق توبه بخشیده است . روزنه ای از نور است كه به سینه حُر گشوده می شود و سفره ضیافتی است كه عشق را به نهانخانه دل او میهمان می كند. حُر گفت :« هان والله ! اگر جز تو عرب دیگری این سخن را بر زبان می آورد ، در هر حال، دهان به پاسخی سزاوار می گشودم . كائناً ما كان : هر چه باداباد... اما والله مرا حقی نیست كه نام مادر تو را جز به نیكوترین وجه بر زبان بیاورم .» جمله ارباب مقاتل و مورخین حُربن یزید را بر این سخن ستوده اند وحق نیز همین است. سخن ، ثمره گلبوته دل است و حُر را ببین كه از دهانش یاس و یاسمن می ریزد . این سخن ریحانی از ریاحین بهشت است كه ازگلبوته ادب حُر برآمده .

... آنگاه حُر چون دید كه امام بر قصد خویش سخت پای می فشارد و نزدیك است كه كار به مجادله بینجامد، از امام خواست كه راهی را میان كوفه و مدینه در پیش گیرد تا او از ابن زیاد كسب تكلیف كند ، راهی كه نه به كوفه منتهی شود و نه به مدینه بازگردد. در بعضی از تواریخ هست كه حُر بن یزید در ادامه این سخن افزوده است: « همانا این نكته را نیز هشدار می دهم كه اگر دست به شمشیر برید و جنگ را آغاز كنید ،بی تردید كشته خواهید شد.» و امام در پاسخ او فرموده است:« آیا مرا از مرگ می ترسانید، و مگر بیش از كشتن من نیز كاری از شما ساخته است؟ شأن من ، شأن آن كس نیست كه ازمرگ می ترسد. چقدر مرگ در راه وصول به عزت و احیای حق، سبك و راحت است! مرگ در راه عزت ، نیست مگر حیات جاوید و حیات با ذلت ، نیست مگر موتی كه نشانی از زندگانی ندارد .‌آیا مرا از مرگ می ترسانی ؟ هیهات ، تیرت به خطا رفت و ظنی كه درباره من داشتی به یأس رسید . من آن كسی نیستم كه ازمرگ بترسم ، نفس من بزرگتر از آن است و همتم عالی تر از آن كه از ترس مرگ زیر بار ظلم بروم ومگر بیش از كشتن من نیز كاری از شما ساخته است ؟ مرحبا بركشته شدن در راه خدا ، اگر چه شما بر هدم مَجد من و محو عزت و شرفم قادرنیستید و اینچنین، مرا از كشته شدن ابایی نیست .» قافله عشق آمد ، تا هنگام نماز صبح به « بیضه» رسید كه منزلگاهی است میان « عُذیب الهِجانات» و « واقصه » ؛ حُرّ بن یزید نیز با سپاهش ... عجبا آنان نماز را با امام به جماعت می گزارند ! اگر او را در نماز به مقتدایی پذیرفته اند ، پس دیگر چه داعیه ای بر جای می ماند؟

راوی

اگر كسی بینگارد كه جدایی دین از سیاست تفكری است خاص این عصر ، دراشتباه است. بیاید و ببیند كه اینجا نیز، نیم قرنی پس از حجه الوداع ، همان انگار باطل حاكم است . حكام جور را در همه طول تاریخ چاره ای نیست جز آنكه داعیه دار این اندیشه باشند، اگر نه ، مردم فطرتاً پیشوایان دین را به حكومت می پذیرند و حق هم همین است . اما در اینجا نكته ظریف دیگری نیز هست. ظاهرِ دین ، منفكّ ازحقیقت آن ،هرگز ابا ندارد كه با كفر و شرك نیز جمع شود و اصلاً وقتی كه دین از باطن خویش جدا شود، لاجرم به راهی اینچنین خواهد رفت .

امام حسین(ع) بعد از ادای فریضه صبح بار دیگر فرصتی یافت تا با سپاهیان حُر به سخن بایستد :‌« ایها الناس ! همانا رسول خدا فرموده است: كسی كه دیدار كند سلطان جائری را كه حرام الله را حلال كرده است ، عهد او را شكسته و در میان بندگانش ، مخالف با سنت رسول الله ، با ظلم وجنایت حكم می راند و بر او با فعل و قول قیام نكند، حق است بر خدا كه او را در همان دوزخی كه مدخل آن سلطان جائر است وارد كند .زنهار كه اینان نیز به اطاعت شیطان گراییده اند و از اطاعت رحمان روی برتافته اند، زمین را به فساد كشیده اند و حدود را معطل نهاده اند و خراج مسلمین را تاراج كرده اند ، حرام الله را حلال داشته اند وحلال او را حرام . و اكنون من از هر كس دیگری شایسته ترم . ای كوفیان ! اگر هنوز هم بر آن بیعتی كه با من بسته اید استوارید و راه رشد خویش را باز یافته اید ، پس این منم ، حسین بن علی فرزند فاطمه ، دخت رسول الله ، جان من و جان شما ،اهل من و اهل شما ؛ و منم بر شما اسوه ای حسنه كه باید از آن تبعیت كنید، و اگر نه ، اگر پیمان خویش را بریده اید و بیعت مرا از گردنتان بازگرفته اید ، این از شما عجيب نیست ، چرا كه شما با پدر و برادر عموزاده ام مسلم نیز اینچنین كردید. فریب خورده است آنكه به شما اعتماد كند ،كه درحظّ خویش از سعادت به خطا رفته اید و نصیب خویش را ضایع كرده اید. آن كه پیمان بریده است باید پذیرای عاقبت آن نیز باشد كه به او بازخواهد گشت و امیدوارم كه به زودی خداوند مرا از شما بی نیاز كند ... » كاروان حسین(ع) همچنان به راه خویش می رود تا منزلگاه « قصر بنی مقاتل » ... آنجاست كه یك بار دیگر شب را فرود آمده اند تا در ساعات آخر شب باز مشك ها را پر آب كنند و رحل بردارند . «عقبه بن سمعان» گوید : هنوز از قصر بنی مقاتل چندان فاصله نگرفته بودیم كه آوای استرجاع امام در گوش شب پیچید : انا لله و انا الیه راجعون و الحمد لله رب العالمین ... و چند بار تكرار شد . كلام « استرجاع » نشانه ي  آن است كه قائل را امری عظیم پیش آمده است . مگر امام را چه پیش آمده بود ؟

حضرت علی اكبر خود را شتابان به موكب امام رساند تا علت این امر را دریابد . امام فرمود:‌« هم اكنون خواب لمحه ای مرا در ربود وسواری بر من ظاهر شد كه می گفت : این قوم می روند و مرگ نیز با آنان همراهی میكند. دانستم این خبر مرگ ماست كه می دهند.» علی اكبر پرسید: « خدا بد نیاورد ، مگر ما بر حق نیستیم ؟» و امام فرمود : « آری ، والله كه ما جز به راه حق نمی رویم . » علی اكبر گفت : « اگر اینچنین است ، چه باك از مردن در راه حق ؟‌» و آن همه این سخن درجان امام شیرین نشست كه فرمود: « خداوند تو را از فرزندی جزایی عطا كند كه هیچ فرزندی را از جانب پدر عطا نكرده باشد.» چون كاروان عشق در كشاكش آن بیراهه ای كه به سوی كوفه می پیمودند به نینوا رسید ، سواری را دیدند كه از افق كوفه می آید ... بر اسبی اصیل ، با كمانی بر شانه . او « مالك بن نسر كِندی » بود كه از كوفه می آمد. و چون نزدیك شد ، حُر و یارانش را سلام گفت وامام را اعتنایی نكرد . نامه ای از ابن زیاد برای حُر آورده بود كه : « اما بعد ، هر جا كه این نامه به تو رسید كار را برحسین سخت و تنگ كن و مگذار فرود آید جز در زمینی بی آب و علف ... و بدان كه این فرستاده من مأمور است كه ازتو جدا نشود و همواره نگران باشد تا این امر را به انجام برسانی .» « یزید بن زیاد بن مهاجر كِندی » كه یكی از اصحاب عاشورایی امام بود و خود را پیش از حُر به كاروان عشق رسانده بود ، به فرستاده ابن زیاد گفت: « ثكلتك امك ... مادرت بر تو بگرید ، به چه كار آمده ای ؟ » جواب داد : « به كاری كه اطاعت از پیشوایم باشد و عمل بر پیمان بیعتی كه با او بسته ام .» یزید بن مهاجر كِندی گفت : « عصیان آفریدگارت كرده ای و اطاعت از امامت، اما در طریق هلاكت خویش ننگ و جهنم خریده ای كه امام پلید تو مصداق این كلام الهی است كه وجعلناهم ائمه یدعون الی النار. او تو را به سوی آتش می برد.» آنجا سرزمین خشك و بی آب و علفی بود در نزدیكی نینوا ، اما كربلا هم نبود؛ اگر چه كربلا را نیز « عشق » كربلا كرد. حُر بن یزید از امام خواست كه در همان جا فرود آیند . امام گفت : « ما را بگذار كه در یكی از قریه های نزدیك فرود آییم ،‌نینوا ،‌ غاصریه و یا شفیه .» حُر كه هنوز « حُر» نگشته بود ، گفت: « نه ، نمی توانم ؛ این مرد را به مراقبت من گماشته اند.» زهیر بن قین گفت : « ای فرزند رسول الله ، جنگ با اینان سهل تر از جنگ با كسانی است كه ازاین پس به مقابله ما می آیند . » و حسین فرمود : « من نیستم آن كه جنگ را آغاز كند.»

 راوی

قافله عشق به سرمنزل جاودان خویش نزدیك می شود... واین عاقبت كار عشق است . موكب امام به هر سوی كه می رفت ، به سوی دیگرش سوق می دادند تا روز پنجشبه دوم محرم سال شصت و یكم هجری به كربلا رسید .

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 15:11  توسط گمنام  |